تبليغاتX
شهد شیرین کودکی
خاطرات امیر کوچولو


شهد شیرین کودکی









 روز مرد  بر هر دوی شما مبارک باشه ! هر دوی شما رو اندازه ی تموم قشنگی ها دوستتون دارم .

شما که قشنگ ترین بهانه برای زندگی من هستید .

 

پ.ن : من یه مدتی نیستم . ازتون ممنونم که به وبلاگم سر می زنید و عذر می خوام که نمی تونم جواب کامنتهاتون رو بدم . خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 8:0  توسط مامان   | 


سلام دوستای گلم!Flower

آخ جونمی جون . بازم بازی .

دوست خوبم آقای حسن شیرعلی عزیز من روبه یه بازی دعوت کردن که  در مورد فیلمه . بعد گفتن که اجباریه ، البته من قبلا گفتم رو حرف دوس جونام حرفی نمی زنم و با کمال میل تو این بازی شرکت می کنم .  بازی از این قراره که باید  اسم فیلم های مورد علاقه بعد  بازیگرای محبوب و کارگردانائی که خوشمون میاد رو بنویسیم .

فیلم های مورد علاقه :

من فیلمهایی  رو دوست دارم که اول موضوعش قشنگ باشه بعد بازیگرش رو دوست داشته باشم یعنی قشنگ بازی کنن . تصویر برداری وفضاسازی  اش هم  قشنگ باشه .

ماه تلخ ، بی وفا( UNFAITHFUL) ، مرا آهسته بکش (KILLING ME SOFTLY) ، برنده فریدا (WINNER) ، کازابلانکا ، برباد رفته ، مالنا ، پیانو ، قرمز(RED) وکیل مدافع شیطان ، جن گیر و حلقه ی سبز .

و خب خیلی فیلم های دیگه که اگه بخوام بنویسم یه چند صفحه ای میشه .

بازیگران مورد علاقه :

پرویز پرستوئی ، براد پیت ، آمیتا پاچان ، تام کروز ، جک نیکلسون ، نیکل کیدمن ، آنجلینا جولی ،فریدا کالو و . . .


و کارگردانا :

کارگردانا رو زیاد نمی شناسم  .

آقای حاتمی کیا  و مستر تورناتوره .

تموم شد ،  به همین سادگی !

حالا می رسیم به قسمت اصلی یعنی دعوت نامه . دوستان هرکسی دوست داره میتونه شرکت کنه .

 

 :مامان نی نی ، بانوی جنگل ، ترنم ، مانیا عزیز ،تاتوره خانوم ، شیرین خانوم  .  

خوش و خرم باشید


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 11:20  توسط مامان  


! Flower

محله ی ما یه باغبون پیر و زحمت کشی داره که یه وقتائی خیلی خیلی مهربونه و یه وقتائی نه ،هه ذره عصبانیه

وقتی عصبانیه ، از چهره اش میتونی حدس بزنی که همین الان با بچه های شیطون سر وکله زده که توپشون رو رو گلا و چمن ها نندازن ، من هم سعی می کنم اون روزا ازش فاصله بگیرم تا یه وقت شلنگ آب رو از عصبانیت روم نگیره و من رو رسوا نکنه !

امروز که داشتم میرفتم کلاس اون هم زیر این آفتاب سوزان که اگه هه دونه تخم مرغ رو کله ام می شکوندند درجا میپخت! ،دیدم عمو باغبون ما داره با زحمت فراوون به چمنا و گلا آب میده ،  وای که چه قدر دلم می خواست شلنگ آب رو از دستش بگیرم و دست و روم رو بشورم .
اما ، نه!!

من مثله خانوم های محترم (!)رفتم جلو ، سلام و خسته نباشید گفتم .
عمو باغبون هم با روی خوش و لبخند جواب سلامم رو داد .
تو دلم گفتم :"عجب صبری ! چه روحیه ای"

واقعا ، چه قدر زیادن آدم های زحمتکش تو این جامعه  که با روی خوش تلاش میکنن و واسه آبادی این مملکت زحمت می کشند .
حالا منه (قدر نشناس) واسه یه کلاس رفتن ،هی غر میزنم که ،چرا اتوبوس نیومد ، چرا اتوبوس کولر نداره ، چه قدر هوا گرمه ، پزیدم و . . .و . . .و . . .

پ.ن : الان یه نیم ساعتی میشه برگشتم ، اما نه که این وبلاگ از نون شب هم واجب تره اومدم آپش کنم بعد برم به فکر نون شب باشم .(شام چی بپزم؟؟؟ )

خداجونم به خاطر همه چی ازت ممنونم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 21:50  توسط مامان  


سلام !


امیر عاشق دویدن توی پارکه . و خیلی دوست داره من و باباش هم بازیش بشیم . من هم سعی می کنم هر روز غروب ببرمش پارک حالا نه هر روز غروب هر 3 یا 4 روز یه بار اصلا بذارید دروغ نشه  هروقت بیتونم می برمش پارک .
کلی دنبال هم می دویم و تو جوی کنار پارک که درختها سایبونشن سنگ پرت می کنیم . و مثله همیشه روسنگ فرش پارک لی لی بازی می کنیم .
امروز غروب لب جوی نشسته بودم و و امیر داشت سنگریزه ها رو می نداخت تو آب و می گفت : مامان ببین اینا همشون قایقه دزدای دریائی ان ،  دارن میرن تا به دریا برسن .مامان کاشکی من و  تو کوچولو بشیم بعدش سوار این قایق ها بشیم و بریم تا برسیم به دریا .

یه نگاهی فیلسوفانه بهش انداختم و پاشدم محکم بغلش کردم و گفتم : بعد میگن چرا من این بچه رو می چلونم .

انقد از این بوس تفی ها کردم که خودش گفت : مامان بسه بوست تموم میشه ها .

پ. ن : خداجونم خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 20:0  توسط مامان  


 

همسر مهربونم، آبجی جونای نانازم،دوس جونای گلم و پسر خاله مهربون، ممنونم به خاطر تبریکات و مهربونی هاتون

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 9:1  توسط مامان  


سلام .

شما چه قدر به معجزه اعتقاد دارید . من که زندگیم پر از معجزه است. بارها امیر جلو چشمام از دست دادم و خدا دوباره امیرم رو به من بخشیده . 

امیر حسین نازنین من هرچه بزرگتر میشه شیطونی هاش هم بزرگتر میشه .
 دیشب امیر حسین متر خیاطی روبرداشته به دستگیره ی کمدش وصل کرده و همین طور که مشغول بازی بوده متر رو کشیده و دامب

صدائی شبیه صدای انفجار تو خونه پیچید .  وقتی اون صحنه ی وحشتناک رو دیدم فقط به دور و برم نگاه کردم تا امیر رو پیدا کنم .
یاد آوریه اون لحظه تنم رو می لرزونه . خدا بهمون رحم کرده که کمد سمتی که امیر کشیده نیفتاده . واقعا معجزه شده . انگار فرشته ها اومدند پایین و امیر من رو نجات دادند .

خدا جونم ازت ممنونم با تموم بدی های من همیشه بهم لطف داشتی و ازت می خوام همیشه مراقب پسر عزیز من ، که تموم عشق و زندگی منه باشی.

پ.ن : منظره ی سقوط کمد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 21:7  توسط مامان  


دوستای مهربونم سلام !

 امیدوارم که حالتون خوبه خوبه خوب باشه . و لحظه هاتون پر از شادی و قشنگی باشه .

 40 روزه که از فوت عموی امیر میگذره و هر چی که بیشتر میگذره دلمون بیشتر براش تنگ میشه .

 دیشب ،  از شما ل برگشتیم . امیر خیلی بی قراری میکنه و بهونه ی عموش رو می گیره  .

 چند روز پیش که مشغول کارهای مراسم بودیم امیر اومد پیشم و گفت : مامانی ، میخوام دو تا بال بخرم تو به دستام وصل کنی بعد من پرواز کنم و برم تو  آسمونا تا عمو قاسم رو پیدا کنم و بیارمش روی زمین تا همیشه اینجا باشه

گفتم : که واسه همیشه پیش ما بمونه ؟

گفت : پیش ما نه ، بره پیش زن عمو تا ان قده گریه نکنه

 با شنیدن حرفای امیر اشک تو چشمام جمع شد . درک مرگ برای ما آدم بزرگا سخته چه برسه به بچه ها .

 امیر کوچولو هنوز منتظره تا عموش از آسمونا برگرده بیاد پیش ما .

 برای شادی روح عمو ی امیر فاتحه بخونید . ممنونم .

 موفق باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 20:2  توسط مامان  


سلام

 

ساعت 3 بعد از ظهر بود . این ساعت روز رو خیلی دوست دارم چون شهرک آروم  و بی سر و صداست ، بچه ها می مونن تو خونه و استراحت میکنن .

البته امیر من جز اون دسته از بچه هاست که سالی یه بار ،  بعد از ظهرها می خوابه .

داشتم کتاب می خوندم ،  امیر اومد دست من رو گرفت و گفت : مامانی میشه منو ببری پارک .  گفتم : نه مامان ، بیرون خیلی گرمه سرمون می سوزه . امیر گفت :  مامان من خیلی سردم شده .  میشه منو ببری پارک گرم بشم .

کتاب و بستم و زل زدم به چشماش تا از رو بره  ، اما نه امیر همیشه یه راه حل واسه رسیدن به هدفش داره .
منم که حوصلم سررفته بود بردمش پارک .

عجب بادی می وزید . تا حالا پارک و به این ساکتی ندیدم . شایدم دیدم اما یادم نمونده .
امیر رو سنگ فرش پارک لی لی می رفت و مراقب بود پاش رو خط نره .
تو جوی وسط پارک هه دونه کلاغ داشت آب تنی می کرد . امیر گفت : مامان این تلاغه  حتما اون تلاغی نیست که ماهی منو خورده .
قضیه ی ماهی برمی گرده به عید 2 سال گذشته . اما نمیدونم امیر چرا یادش نمیره .

بعد به کلاغ گفت : آب بازی کن آقا تلاغه .  من نمیخوام اذیتت کنم . من دوست دارم . خدا حافظ .
از این ابراز محبت امیر به کلاغ خوشم اومد .
بعد یه چوب پیدا کرد و  سمت  تاپ و سرسره  دوید  . منم رو صندلی نشستم و بازی امیرو تماشا کردم . . .

پ.ن :

۱: امیر کم کم بزرگ و بزرگ تر میشه و من باید بیشتر مراقبش باشم و بیشتر وقتم رو برای تربیت و بازی کردن باهاش بذارم .

 

                                                           موفق و پیروز باشید


 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 11:9  توسط مامان  


 

به یاد لالائی های دیروز
لالائی شبانه ای را برایت می خوانم
لالالا کودکم لالا
لالالا مونسم لالا
قطره ای اشک آرام از گوشه ی چشمم بر گونه ام می غلتد . سر بر تخت بیمارستان تکیه می دهم و تو با دستان کوچکت اشک را پاک می کنی و چنان به لبانم می نگری که می دانم هنوز دلت لالائی می خواهد .

در هر اتاق ،  مادری دلشکسته بر بالین فرزندش لالائی می خواند تا درد کودک را کم کند اما دلی پر درد دارد . پنجره ی اتاق بیمارستان را باز می کنم.

مهتاب لبخندی به روی ماه کودکم می زند . من می خوانم
گل ناز و قشنگ من لالالا لالالا لالا
امیر و مونسم لا لا    عزیز و همدمم لالا

دلم می خواهد من هم لالائی مادر را بشنوم

راستی چه قدر سخت است مادر بودن !

 

پ.ن : سلام !

تولد حضرت زهرا و روز مادر و روز زن رو به شما دوستای خوبم مخصوصا مامانای گل تبریک میگم .

این ماجرای لالائی مال سال گذشته است و خدا رو شکر امیر الان حالش خوبه .

انشالله همه ی مامانا و بچه ها و بابا ها سالم باشن . تا همیشه کانون گرم خانواده ها سرشاراز عشق و آرامش باشه .

موفق باشید

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387 ساعت 11:2  توسط مامان  


 

سلام .

همینطور که تو آشپز خونه مشغول غذا پزیدن بودم صدای تلویزیون رو هم زیاد کرده بودم تا به سخنرانی آقای بانکی (اگه اشتباه نکرده باشم )تو برنامه چشمه رضوان گوش بدم .

سخنرانی اش خیلی قشنگ بود . داشت از حق و حقوق زن دفاع میکرد . خوب یکی نیست بگه الان وقته گفتن اینا ست . آخه مردا که تو اداره سرشون گرمه و خوب فقط خانوما گوش میدن خانوما هم این چیزا رو میدونن ..

یه چیز جالبی گفت  ، که براتون مینویسم .

خوب مامان باباها ئی که تازه بچه دار میشن بهتر درک میکنن .

همه مامانا با به دنیا آوردن نی نی هاشون باید خواب رو ببوسن و بذارن کنار . چون نی نی طی یه قرارداده 24 ساعته باید بیدار بمونه و گریه کنه . یا شیر میخواد یا پوشکش عوض شه یا دل درد داره که باید گری میچر داد البته میگن خارجیش خوبه اما تا اونجائی که من یادمه ایرانیش زود تر بچه رو آروم میکرد .

چی میگفتم .

آهان . اگه بخواهیم مرد ها رو در این موقعیت طبقه بندی کنیم به 4 دسته تقسیم می شوند :

1: گروهی از آقایون اتاق خوابشون رو جدا میکنن تا صدای بچه اذیتشون نکنه .

2: گروهی از آقایون اتاق خوابشون رو جدا نمیکنن اما همراه با گریه کردن بچه غر میزن که بچه رو ساکت کن میخوام بخوابم .

3: گروه دیگه ،اتاق خوابشون جدا نمیشه و اونقدر خوابشون سنگینه که اصلا متوجه قیل و قال نی نی نمیشن

و گروه مهمی که این آقا هم اشاره کردن
4: گروهی هستن که به همسرشون قول میدن تو نگهداشتن شبانگاهی بچه سهیم باشن .

و حکایت از این قراره

بابا قول میدن که بعد از اینکه مامان از 12 تا 2 نیمه شب مسئولیت نی نی رو قبول کرده از 2 تا 4 نیمه شب مسئولیت نی نی رو قبول کنه .

خلاصه مامانه از ساعته 12 تا 2 بچه رو آروم میکنه بعد نوبت باباهه میشه .مامانه تا میاد بخوابه از جیغ و داد نی نی بیدار میشه و می بینه ،  بعله آقای بابا به خواب عمیق فرو رفتن و خر و پفشون پیچیده .

مامان نی نی جناب بابا رو بیدار میکنن و میگن این چه وضعشه مگه قول ندادی از 2 تا 4 مسئولیت بچه باتو باشه .

بابا میگه:
 
آره قول دادم . مسئولیتش با منه من هم دوست دارم تو این 2 ساعتی که مسئولیت با منه بچه راحت باشه جیغ و داد کنه گریه کنه .

اینم از آقایون گروه 4 .

پ.ن :من دست همه ی مامانای مهربون و می بوسم مخصوصا مامان خودم که حالا واقعا درک میکنم واسه بزرگ کردن من چه سختی هائی کشیده .

شاد باشید و همیشه عاشق بمونید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:35  توسط مامان