تبليغاتX
شهد شیرین کودکی

شهد شیرین کودکی !

 

امیر جونم سلام . بهت تبریک میگم اولین سالی رو که قدم به مدرسه گذاشتی . حتما الان میگی : مدرسه نه ، پیش دبستانی . باشه همون که تو میگی . صبح کله سحر پا میشی بالا سرم میشینی . مامان پاشو بریم . دیر میشه ها . الان یه هفته است که میری پیش دبستانی . نقاشی میکشی . شعر میخونی . با یه دنیا عشق نقاشیاتو نشونم میدی تا بهت بگم : آفرین . امروز صبح میگی : خانوم معلمون خیلی مهربون نیست . میپرسم چرا ؟ میگی : آخه همیشه با خنده بهم نگاه نمیکنه .

این روزا خیلی مراقب کارهائی که میکنی هستی . همش میپرسی : این کار خوبیه ؟؟ بعد میگی : مامان دوستم یه کار بد کرد . بهش گفتم این کار بدیه . انجامش نده . اونم گوش نداد منم دیگه باهاش حرف نزدم .

امیر ، جغله ی من ، قلقلی من ، وروجک اشنگ مامان دلم میخواد گازت بگیرم تو رو و تو بگی نه نه گازم نگیر  من بزرگ شدم .

ازم میپرسی : چند سالمه ؟ میگم ۶ سال ! میگی : وای خیلی بزرگ شدم . مبری کنار دیوار وایمیسی میگی مامان قدمو اندازه بگیر ببین چه قدی شدم .

یه برگه میگیری دستت با خودکار ریز ریز مینویسی ، بعد میری بالای  صندلی وایمیسی و با صدا بلند برامون سخنرانی میکنی . و فعل "نمیکنند" رو میگی :"نمیکنوند" .

اون هفته ای هوس بیسکویت مادر کردی . یادته بابا که اومد گفت : بیسکویت پدر خریدم . تو غصه ناک شدی . بابا خندید و تو وقتی عکس مادرو رو بیسکوئیت دیدی خندیدی و گفتی بابا : وقتی بزرگ شدم برام بیسکوئیت پدر بخر . باشه ؟

امیر جونم ، من و بابا عاشق گوش دادن به دعاهای اشنگتیم . وقتی کنار من سر سجاده زیر چادرم میشینی و میگی : خدایا همه ی بچه ها که عینک دارن چشماشون رو خوب کن که دیگه عینک نذارن

وقتی میگی : خدایا همه ی آدما رو زنده نگه دار . دلم نمیخواد آدما کم بشن . دوست ندارم آدما نباشن .

 

 

امیر خان یادته وقتی زن عمو بهت گفت : ایشالله داماد شی . چی جوابشو دادی . گفتی : من میخوام شکارچی بشم چجوری داماد شم اونوقت ؟!!

و وقتی اونشب قبل اه خواب قصه ی اماما رو تعریف کردم . پرسیدی : همه ی اماما شهید شدن ؟؟ گفتم : امام مهدی (عج) زنده است و غایب . باید دعا کنیم ظهور کنه و بیاد پیشمون . پرسیدی : امام مهدی (عج) قوی اه ؟ مهربونه ؟

وقتی گفتم : آره . با ناراحتی گفتی . دوس ندارم ظهور کنه . تعجب کردم ، با خودم گفتم کجای قصه ی من اشکال داشت که تو دوست نداری امام مهدی (عج) بیاد . . .

ازت پرسیدم : چرا دوست نداری ؟ گفتی : آخه میترسم آدم بدا امام مهدی (عج) رو مثل امام علی (ع)زخمی کنن .

 

دیروز برا من و بابا این شعرو خوندی : چندتا مداد رنگی  ***با خنده و با شادی ***رفتن به سوی باغی

***سبزه پرید تو جنگل ****جنگل و سبزه زار کرد *****آبی پرید تو دریا***سفید پرید تو ابرا***قرمز پرید تو گلها***خورشید خانوم زرد شد****خوشگل و رنگارنگ شد***ماهی توی دریا از این همه اشنگی زرد و گلی رنگ شد ***

الان تو نشستی تو کلاس کنار بچه ها . منم نشستم اینجا و مرور میکنم شیطنتات رو شیرین زبونیات رو ،  شهد شیرین کودکیت رو !

 

اینم عکس روز اول پیش دبستانی !

 

اینم اثر هنریت که منو کشیدی . بهت میگم چی کشیدی تو دستام ؟ میگی این  کیف تو دست راستت اونم زنگوله است تو دست چپت !

 پیشی پیشی جونم چه بازیگوشی ***اینو خوب میدونم دشمن موشی

 تا یه موش میبینی گوشات تیز میشه*** زود اونو میگیری زیر دندونت

بارون میاد شر شر من خیس آبم ***خرخر که میکنم میخوام بخوابم

 

!! نوشته شده توسط مامان | 10:26 | شنبه یازدهم مهر 1388 •

والا نمیدونم چی بگم ؟!!!!

ساعت یه ربع به 12 شبه . سحری رو آماده میکنم و میام تو اتاقه امیر . گوشه تختش میشینم و براش قصه تعریف میکنم تا بخوابه .

در ساختمون باز میشه . آقا ی پدر میاد و میگه : بیا ببین این بچه ی کیه تو راه پله نشسته داره گریه میکنه ؟

با عجله چادرم رو سر میکنم و میام دم در .

میبینم سعید پسر همسایه است . انقد رگریه کرده که چشماش قرمز شده . لکه های اشک تو صورتش نشسته . میگم : چی شده خاله ؟! میگه : هرچی در میزنم کسی درو با زنمیکنه  .

میپرسم چرا این وقته شب بیرونی ؟ میگه : بابا رفته دانشمند منم به مامان گفتم رفتم تاب بازی کنم اومدم خونه دیدم کسی درو باز نمیکنه

خواستم بیارمش خونه قبول نکرد . دستشو گرفتم ببرمش نگهبانی شهرک ببینم مامان باباش نیومدن سراغش ؟ 

از پله ها رفتیم پائین که دیدم ، امیر خان هم پشت سرم داره میاد .

نزدیک در شهرک رسیدیم دیدم سعید میگه : ایناهاش این بلوز آبیه بابامه .

دیدم آقای پدرشون همراه رفیقشون هلک هلک کنان دارن میان .

سعید تا باباشو دید دستم و ول کرد و فرار کرد .

قضیه رو برا باباش تعریف کردم چند تا غر زد سر سعید و بعد تشکرکرد . خیلی بی تفاوت بود . من فکر میکردم الان اینا در به دره سعیدن .

دست امیرو گرفتم و برگشتم خونه . از آقا ی همسر پرسیدم : قضیه دانشمند چیه ؟ گفتن : آقا دانشمند تو مسجد محل سخنرانی داشته امشب .

نگران این بودم که مادرش فهمیده سعید برگشته یا نه ، از چشمی اه در نگاه کردم . دیدم مامان سعید دستشو گرفته و دارن از پله ها میرن پائین . خاطرم از بابت مامان سعید جمع شد .

 

دارم فکرمیکنم چطور یه مادر اجازه میده بچه ی 6 ساله اش ساعت 12 شب بره تو پارک تاب بازی ؟!!

 

یه چیز جالبه دیگه اینکه وقتی داشتم میومدم خونه دیدم یکی از پسربچه های شهرک فکرکنم 8 تا 10 سالش بود . سوار موتور باباش تو شهرک میگشت .

والا نمیدونم چی بگم ؟!!!!!! . . .

امیر میره دسشتوئی و میاد میگه : جیش ، بوس ، دوستت دارم ، لالا . شعر هرشب قبل از خوابش اه .

 

کاش همه ی بچه ها زیر سایه پدر و مادرشون هر شب آروم بخوابن

شب بخیر

 

!! نوشته شده توسط مامان | 0:52 | دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

شهر قصه کجاست ؟ جنگل !

سلام

 

 امیر رفته تو حس و با لحن زیبا یه آوازی رو میخونه . بهش نگاه میکنم و لبخند میزنم ، میگه : مامانی من آهنگ میخونم تو نخند ، لطفا !


دکتر به امیر میگه : نوشمک ، لواشک ، ترشک ، چیپس ، پفک ، کاکائو و پاستیل برات ضرر داره . نباید بخوری .

امیر میپرسه : چرا این چیزا که واسه ما ضرر داره تو مغازه ها میذارن ؟؟!!


سفره افطار و پهن میکنم و امیر همینطور که داره تو چیدن سفره کمکم میکنه میگه : مامان دوست دارم .

با تعجب میگم : شیطون بلا خیلی وقت بود بهم نگفته بودی دوست دارم

میگه : آخه امروز مریض بودی . بعد من همش باید مواظبت می بودم

خشناک نگاش میکنم و میگم : یعنی دلسوزی کردی جغله ؟!!

خندید و دوئید رفت از پیشم . . .


امیر میگه مامان دعوام نمیکنی اگه یه چیزی بهت بگم ؟!

میگم : چی شده ؟

میگه : قول بده سرم داد نزنی

میگم : باشه . فقط بگو چی کار کردی  !

ماشین چوبی که عزیز براش کادو گرفته بود رو تو یه تصادف ساختگی با اسباب بازیاش شکونده بود و نشونم داد .

گفتم : امیر تو که اینو آش و لاش کردی !

میگه : نه مامان این که آش نشده .

میگم : منظورم اینه داغونش کردی .

میگه : مامان این اسباب بازیه . آدم که نیست ، خون نداره که  داغون بشه .

میگم : منظورم اینه که خرابش کردی !

سرش رو میندازه پایین و آروم میگه : مامان تو که منو دعوا نمیکنی؟؟!!


امیر میگه : تو خورشید منی ، تو ماه منی . خدا تو رو زنده نگه داره .

میگه : تازه نگی قربونت بشما . دیگه نگو قربونت بشم .باشه ؟ اگه بگی قربونت بشم دلت خونی میشه .  


 میگم : مامانی اسم تو  سید امیر حسین اه !

 میگه : تو هم سید مامانی هستی !


تو نمایشگاه قرآن که رفتیم ، میگفت مامان خیلی بهم خوش گذشته .

آخه منو امیر همش تو بخش کودکانش بودیم . امیر نقاشی کشید . کاردستی درست کرد . سفال بازی کرد . بعدش رفت قصه گوش داد . آقاهه قصه گو وقتی از بچه ها پرسید شهر قصه کجاست ؟،هر کدوم از بچه ها یه چیز میگفتن ، امیر گفت : تو جنگل . خندیدم . امیرم مثه خودمه . عاشق جنگله . واسه همین همیشه از تو جنگلا براش قصه تعریف میکنم .

وقتی آقاهه قصه گو پرسید: بالا ی کوه چی بود ؟ امیر گفت : امامزاده . دلم میخواست محکم ببوسمش شیطون بلا رو . آخه همیشه تو جاده بالای کوه به امامزاده میرسیم . امامزاده هاشم .

وقتی هم پرسید از کجای قصه خوشتون اومد؟ امیر گفت: از فرشته بعدشم فرشته رو با رنگ قرمز نقاشی کشید . . .


طاعات و عباداتتون قبول . برای همتون سلامتی و تندرستی آرزو دارم .

 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 16:20 | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

چرا ؟ چطور ؟

من و آقای بابا کنار مادر جون امیر نشسته بودیم و داشتیم عصرونه میخوردیم . امیر گفت : مامان و بابا شما هم مثله بچه های همسایه این ؟ گفتم : یعنی چی ؟ گفت : یعنی هر دوی شما از شیکم مادر جون اومدین . گفتم : مامانی من تو شیکم مادر جون بودم ، بابائی تو شیکم عزیز بوده .

با تعجب پرسید : پس شما دو تا چجوری با هم دوس شدین ؟؟!!! . . .

 


امیر میگه : مامان ، خانوم دکتر که دندونم رو درست کرد ، منو دوس داره ! میگم : خانوم دکترا همه ی بچه ها رو دوس دارن . میگه : نخیرشم منو بیشتر دوس داره .


قد امیر و مثله همیشه هر ماه  گوشه ی دیوار علامت میزنم . میگما آدما چرا به هر چی دل میبندن ؟؟ ازالان فکرمیکنم ما که تو این خونه نمیمونیم اون وقت خاطرات این دیوار و قد امیر و . . .

 

صدای امیر و یواشکی ضبط کردم ، که بزرگ شد گوش بده و براش خاطره بشه . از همین الان هی میشینه گوش میده و میخنده و ذوق میکنه . حس سخنوری پیدا کرده هی میگه : مامان گوشی رو بده میخوام صدام رو ضبط کنم . . .

این ایام زیبا بر شما مبارک

 

!! نوشته شده توسط مامان | 17:32 | سه شنبه ششم مرداد 1388

حرفای اشنگ امیر !!!

امیر پیشونی من رو میبوسه و میگه مامان ، پیشونیت خوش عطره . مامان دوست دارم همیشه صورتت رو ببوسم .


میپره تو بغلم و محکم میچسبه بهم و میگه : من عسلم بهت چسبیدم .


وقتی تو پارک موهاش رو باد پت کرد ، گفت : مامان نگام کن میخوام تو آینه ی چشمات خودم رو ببینم .


صبح که از خواب پا میشه و صورتش رو میشوره وقتی نگاش میکنم و بهش لبخند میزنم ، میگه : مامانی خنده ات خیلی اشنگ بود . 


 

بعد از غروب شنبه تو اون شلوغی و درگیری  ولیعصر  وقتی برگشتیم خونه ، همش میپرسه : مامان آدم بدا رو چیکار میکنن ؟ چرا آدم بدا سنگ میزدن ؟ چرا پلیسه موی اون پسره رو کشید ؟ مامان زندان کجاست ؟ چه قدر میمونن زندان ؟ و و و  . . .


امروز وقتی از دندون پزشکی برگشتم ، وقتی درد دندونش آروم شد ، محکم بغلم کرد و صورتم رو محکم ماچ و موچ کرد و گفت : مچکرم مامان ، مرسی خدا دندونم رو خوب کردی . چند بار پشت سر هم با ذوق و شوق تکرارش کرد .


هروقت دستام از خرید پره ، میگه مامان بذار کمکت کنم ، تو خسته شدی . . .


خدایا به خاطر امیر ازت ممنونم . (هیچ چی اشنگتر از لبخند و شادی فرزند نیست برای مادر )

. . .

 

!! نوشته شده توسط مامان | 21:23 | سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388