تبليغاتX
شهد شیرین کودکی

صبحانه و امیر کوچولووووووووووووووووووو

 

 

امير هر صبح كه از خواب بيدار ميشه مي ره تو آشپزخونه رو ي  صندلي ميشينه

 و صدا ميزنه

 مااااااااااااااماااااااااااااانننننننننننننن(با صداي بلند) من هه (يه) چيزه خوشمزه ميخوام

 كاش  صداي قشنگش و ميشنيدين كه چه طوري داد ميزنه 

  وقتي صبحونه رو واسش آماده ميكنم ميگه:مامان برو به كارات برس

ظرفا رو بشور پلو پزيده كن (بپز) هه(یه) خورشه خوشمزه پزيده كن 

 بعده اين همه دستور دادن ميگه : ماماني چرا انقد (اينقدر )كار ميكني , خسته ميشي

صبحونش و كه خورد ظرفشو ميذاره تو ظرفشويي مياد منو ميبوسه

 ميگه مامان من اندازه ي ستاره ها دوست دارم

منم بهش ميگم امير گلم منم اندازه ي پروانه ها دوست دارم

 بعد ميگه مامان من اندازه ي ماه ها دوست دارم

منم ميگم اندازه ي ماهي ها دوست دارم

مياد يواشكي تو گوشم ميگه منم اندازه ي كوسه ها دوست دارم

 هردومون كلي مي خنديم .

وقتي دارم ناهار ميپزم مياد پيش من و دستم و ميگيره

ميگه : مامان اگه بابائي بياد و غذا پزيده نباشه (نپخته باشه) بابائي با صداي هيولاييش ميگه

( اين صداي هيولائي اصطلاح كارتون جوجه كوچولو)

 : زن چرا غذا نپزيدي؟برو خونه ننت .

بعد میگه مامانی تو هم ازش خواهش کن بگو نه نه قول میدم زود غذا بپزم


البته امير ميدونه بابائیه خيلي مهربوني داره واسه خندوندن من و امير اينطوري ميگه..

پ.ن امیر خوشكلم پسر ناز قشنگم خيلي دوست دارم
حرف زدنات خنديدنات بهترين هديه است واسه دل تنگ من
امير قشنگم 1000سال زنده باشي

 

!! نوشته شده توسط مامان | 14:53 | جمعه سی ام آذر 1386 •

گردش در پارک

 

توی یه غروب قشنگ پاییز تصمیم گرفتم با پسر کوچولوم برم بیرون قدم بزنم...من و امیر عادت داریم رو سنگ فرش پارک لی لی کنیم و مراقب باشیم تا پامون رو خط نره.و از این بازی صدای خنده امیر دل منو پر از امید و شادی می کنه..... بعدش میدویم میریم سمت وسیله های بازی و به من دستور میده تا سوار چرخونک بشم.میگه مامانی قول میدم نچرخمت(نچرخونمت). تا من سوار میشم اونقدر منو میچرخونه و میخنده میگه مامانی ازم خواهش کن که نچرخمت.(نچرخونمت!)

خلاصه بعد کلی بازی و گردش میریم و با هم دنبال کلاغا میدویم.به کلاغا میگه آهای کلاغای بد چرا ماهی منو خوردین؟(آخه ماهی عیدشو یک کلاغ تو بالکن از تنگش قاپید ودر رفت.)واسه همین همیشه دنبال کلاغ میدوه و میگه : آهای کلاغ بد ماهی منو بده .چرا ماهی منو خوردی؟..........

وقتی ازم دور میشه داد میزنه و میگه: مامان منو تنها نذار.(منو یاد اون شعر - منو تنها نذار رو قلبم پا نذار- میندازه و کلی میخندم.)

و این شیطنتهاش ادامه داره تا من با بازی دزد و پلیس گولش میزنم و بسمت خونه برمیگردیم.من میشم دزد و امیر میشه پلیس.تا بخودش میاد میبینه منو تا خونه دنبال کرده. 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 21:44 | دوشنبه نوزدهم آذر 1386 •

روزهای کودکی

سلام

روزهای کودکی بهترین و شیرین ترین لحظات زندگی هر انسانه .

 

 به همین خاطر من و باباي  پسر قشنگمون تصميم گرفتيم 

 

 شيرين زبوني ها و شيرين كاري هاي پسر كوچولوي عزيزمون رو در اين وبلاگ بنويسيم.

 

پسر كوچولوي من اسمش امير حسينه.

 

درروز جمعه نوزدهمين صبح سرد زمستون سال 82 با طلوع خورشيد متولد شد .

 

و با تولدش ترانه عشق رو با اشعه هاي طلائي خورشيد براي من و پدرش خوند.

 

اولين كلمه اي كه به زبون آورد، نه بابا بود نه مامان....گفت : دا دا 

 

 پسر كوچولوي من از اولش هم بين من و پدرش فرق نذاشت.

 

با شنيدن اولين كلمه،  من و باباش كلي ذوق زده شديم...به همه جا زنگ زديم و اطللاع داديم

 

 ميدونيد : امير من يكي يه دونه ي فاميله...

 و پدر بزرگا و مادر بزرگاش هم تو يه شهره ديگه اي زندگي ميكنن..

 

امير كوچولوي من خيلي رمانتيكه.

 

 افراد فاميل ميگن :  به مامانش رفته(يواشتر، باباش نشنوه ها  !!!!!)

 

 اگه عمري بود در پستهاي بعدي بيشتر از شيرين كاريهاش و شيرين زبوني هاش خواهيم نوشت.

 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 14:55 | جمعه شانزدهم آذر 1386 •