شهد شیرین کودکی
خاطرات امیر کوچولو
لونه کلاغ
امروز غروب جمعه است...
من و امير باهم رفته بوديم پارك قدم بزنيم
امير مثه هميشه تو پارك ميدويد و لي لي بازي ميكرد
يه دفه چشش به چيزه عجيب گوشه يه درخت افتاد .
منو صدا زد منم رفتم پيشش
زير درخت بزرگ كاج يه لونه افتاده بود رو زمين.
لونه رو آرو م برداشت و به من داد
گفت مامان حتما يه باده بد اومده لونه كلاغ رو خراب كرده
مامان اين لونه همون كلاغيه كه ماهي منو خورده؟!!!

بعد با انگشتش يه كلاغ رو نشون داد و گفت مامان الان مياد لونش رو از ما بگيره
ازش خواستم تا لونه رو رو يه درخت بذارم رفتيم و يه درخت كوچيك پيدا كرديم
وقتي لونه رو گذاشتم و اومدم پيش امير
ميدونيد به من چي گفت؟
گفت چرا مامانا مهربون نيستن
منم با تعجب پرسيدم چرا؟

گفت خوب چرا لونه رو گذاشتي رو درخت
اين لونه رو باد انداخته رو زمين تا ما ببريم واسه بلدرچين خودمون
كلاغا بازم ميتونن لونه بسازن اما بلدرچين من نميتونه پرواز كنه
و
من و امير باهم رفته بوديم پارك قدم بزنيم
امير مثه هميشه تو پارك ميدويد و لي لي بازي ميكرد
يه دفه چشش به چيزه عجيب گوشه يه درخت افتاد .
منو صدا زد منم رفتم پيشش
زير درخت بزرگ كاج يه لونه افتاده بود رو زمين.
لونه رو آرو م برداشت و به من داد
گفت مامان حتما يه باده بد اومده لونه كلاغ رو خراب كرده
مامان اين لونه همون كلاغيه كه ماهي منو خورده؟!!!
بعد با انگشتش يه كلاغ رو نشون داد و گفت مامان الان مياد لونش رو از ما بگيره
ازش خواستم تا لونه رو رو يه درخت بذارم رفتيم و يه درخت كوچيك پيدا كرديم
وقتي لونه رو گذاشتم و اومدم پيش امير
ميدونيد به من چي گفت؟
گفت چرا مامانا مهربون نيستن
منم با تعجب پرسيدم چرا؟
گفت خوب چرا لونه رو گذاشتي رو درخت
اين لونه رو باد انداخته رو زمين تا ما ببريم واسه بلدرچين خودمون
كلاغا بازم ميتونن لونه بسازن اما بلدرچين من نميتونه پرواز كنه
واسه خودش لونه بسازه واسه همينم لونه رو آورديم خونه واسه بلدرچين امير
!! نوشته شده توسط مامان
| 17:16 | جمعه بیست و ششم بهمن 1386
•
امیر و زیارت
جاي همه دوستان خالي رفته بوديم حرم حضرت معصومه(عليها السلام)زیارت.
امير كنار من نشسته بود و منم داشتم نماز مي خوندم.
امير كنار من نشسته بود و منم داشتم نماز مي خوندم.
بابائي امير رفته بود پاي ضريح .
بعد از تموم شدن نمازم امير يه منظره اي از شبستان حرم رو نشونم داد
و گفت : مامان اینجارو ببين همه خوابيدن .
نگاه كردم , گوشه و کنار شبستان تعدادی آقایون خوابیده بودن
و يه روحاني تسبيح به دست راست و يه برگه به دست چب تو شبستان قدم میزد
نظر من رو به خودش جلب كرد كه يه دفه امير سكوت ذهن من رو با اين جمله شكست
:مامان اون آقا هه داره واسه اونائي كه خوابيدن قصه تعريف ميكنه
يه دفه باشنيدن اين جمله امير بي اختيار خنديدم و امير م كلي ذوق زده شد.
پ.ن:از فکر امیر و دیدش نسبت به دور برش خوشم اومد ![]()
راستی امیر وقتی رفت جلوی ضریح حضرت (علیها السلام)
دست به سینه ایستاد و واسه شمادوستای عزیز دعا کرد.![]()
![]()
!! نوشته شده توسط مامان
| 20:57 | جمعه پنجم بهمن 1386
•

