مسئولیت
سلام .
همینطور که تو آشپز خونه مشغول غذا پزیدن بودم صدای تلویزیون رو هم زیاد کرده بودم تا به سخنرانی آقای بانکی (اگه اشتباه نکرده باشم )تو برنامه چشمه رضوان گوش بدم .
سخنرانی اش خیلی قشنگ بود . داشت از حق و حقوق زن دفاع میکرد . خوب یکی نیست بگه الان وقته گفتن اینا ست . آخه مردا که تو اداره سرشون گرمه و خوب فقط خانوما گوش میدن خانوما هم این چیزا رو میدونن ..
یه چیز جالبی گفت ، که براتون مینویسم .
خوب مامان باباها ئی که تازه بچه دار میشن بهتر درک میکنن .
همه مامانا با به دنیا آوردن نی نی هاشون باید خواب رو ببوسن و بذارن کنار . چون نی نی طی یه قرارداده 24 ساعته باید بیدار بمونه و گریه کنه . یا شیر میخواد یا پوشکش عوض شه یا دل درد داره که باید گری میچر داد البته میگن خارجیش خوبه اما تا اونجائی که من یادمه ایرانیش زود تر بچه رو آروم میکرد .
چی میگفتم .
آهان . اگه بخواهیم مرد ها رو در این موقعیت طبقه بندی کنیم به 4 دسته تقسیم می شوند :
1: گروهی از آقایون اتاق خوابشون رو جدا میکنن تا صدای بچه اذیتشون نکنه .
2: گروهی از آقایون اتاق خوابشون رو جدا نمیکنن اما همراه با گریه کردن بچه غر میزن که بچه رو ساکت کن میخوام بخوابم .
3: گروه دیگه ،اتاق خوابشون جدا نمیشه و اونقدر خوابشون سنگینه که اصلا متوجه قیل و قال نی نی نمیشن
و گروه مهمی که این آقا هم اشاره کردن
4: گروهی هستن که به همسرشون قول میدن تو نگهداشتن شبانگاهی بچه سهیم باشن .
و حکایت از این قراره
بابا قول میدن که بعد از اینکه مامان از 12 تا 2 نیمه شب مسئولیت نی نی رو قبول کرده از 2 تا 4 نیمه شب مسئولیت نی نی رو قبول کنه .
خلاصه مامانه از ساعته 12 تا 2 بچه رو آروم میکنه بعد نوبت باباهه میشه .مامانه تا میاد بخوابه از جیغ و داد نی نی بیدار میشه و می بینه ، بعله آقای بابا به خواب عمیق فرو رفتن و خر و پفشون پیچیده . ![]()
مامان نی نی جناب بابا رو بیدار میکنن و میگن این چه وضعشه مگه قول ندادی از 2 تا 4 مسئولیت بچه باتو باشه .
بابا میگه:
آره قول دادم . مسئولیتش با منه من هم دوست دارم تو این 2 ساعتی که مسئولیت با منه بچه راحت باشه جیغ و داد کنه گریه کنه . ![]()
اینم از آقایون گروه 4 .
پ.ن :من دست همه ی مامانای مهربون و می بوسم مخصوصا مامان خودم که حالا واقعا درک میکنم واسه بزرگ کردن من چه سختی هائی کشیده .
شاد باشید و همیشه عاشق بمونید ![]()
کبوتر نامه رسون
سلام ![]()
می گم این مشکلات زندگی گاهی خیلی پدر در آر میشه ها . . .
حالا بماند !!
آقای بابا خسته و کوفته خیلی دیر از سرکار برگشتن و تمام برنامه ریزی های من به هم ریخت .
البته سعی کردم زیاد خودم رو ناراحت نشون ندم ، اما چی کار کنم خوب از دستم در رفت . . .
به آقای بابا گفتم میشه بعد از اینکه چای نوشیدین یه سر ما رو ببرین بیرون ؟
ایشون فرمودند : نه !
من هم قهر کردم و رفتم یه اتاق دیگه و یه گوشه کز کردم . ![]()
امیر که داشت برنامه مستند شبکه 4 و می دید با دیدن من گوشه اتاق به طرفم دوید ، منم یه هو به سرم زد به امیر بگم واسه بابا پیغام ببره
. گفتم :به بابا بگو ما رو ببره بیرون . ![]()
امیر دوید پیش بابا و با صدای بلند پیغام رو رسوند .
بعد پیغام آقای بابا رو آورد که گفته : من خسته ام !
گفتم برو به بابا بگو ما هم خسته ایم .
خلاصه امیر کوچولو برای چندین بار کبوتر نامه رسون من و آقای بابا شد .
دفعه اخر که اومد گفت : بابا گفته برو پیش مامانت بشین .
منم دست امیر و گرفتم و با عصبانیت رفتم پیش آقای بابا
آقای بابا با تعجب پرسید : چی شده ؟
گفتم : تو چی به بچه گفتی ؟؟!!
آقا بابا با چهره ی مظلوم برگشت گفت : والا من چیزی نگفتم
بعد با صورت گل انداخته گفت : فقط گفتم به مامان بگو دوسش دارم . ![]()
![]()
امیر هم شیطونیش گل کرد و این پیغام رو اشتباهی رسوند .
و همین لحظه دوست آقا ی بابا زنگ زدن که دارن تشریف میارن اینجا .
منم گفتم اینا رو پخش مستقیم بزارم اینجا
و زودی برم به فکر شام باشم .
خدانگهدار![]()
![]()
یه چیزه جالب
سلام .![]()
آقای بابا پای کامپیوتر مشغول رسیدگی به کارهاشون بودن ، من هم مثله همسرای خوب
براشون یه استکان چای ریختم
تا بنوشن و رفع خستگی کنن .
ایشون روی صندلی رو به طرف من برگردوند و امیر فرصت طلب من ، تا دید بابائی
روی صندلی رو برگردونده ، بالشش رو از رو تخت برداشت ، گذاشت روی
پای آقا ی بابا که سر بخوره . . . ![]()
من هم رفتم سراغ کارا تو آشپزخونه که با شنیدن صدای امیر حسابی خندم گرفت .![]()
داشت به آقای بابا میگفت : بابا من بزرگ بشم بابائی بشم ، اون وقت تو کوچولو می شی و روی پاهای من سر می خوری !!
منم با دستای کفی و اسکاج به دست
، اومدم تو اتاق و با دستای کفی ، صورت امیر رو گرفتم و لپش رو محکم بوسیدم
. ( وای که چه خوشمزه اس این لپ امیر !
)
امیر کوچولویه ناز من ، فکر میکنه وقتی بزرگ بشه من و آقای بابا کوچولو می شیم . ![]()
حالا شما تصور کنید بچه ها بزرگ بشن اونوقت مامان و بابا ها بچه !!![]()
( عجب دنیائی تو تصور بچه ها ست )
شاد باشید و عاشق بمونید .![]()
آرزو کوچولو های محال
سلام.
دیروز طی یه عملیات از پیش تعیین شده ، بابائی مهربون امیر رو وادار کردم که بعد از کلاس بیاد دنبالم .
آخه هر هفته بعد کلاس یه مسیر طولانی 2 .3 ساعته رو تا خونه طی میکنم .
دیروز به بابا خان امیر که مشغول
بودن ، گفتم : میدونستی خیلی وقته به فلانی سر نزدیم ، به نظرت بهتر نیست امشب یه سر بریم اونجا....
ایشون بزرگواری کردن و روی حرفهای من مدتی اندیشیدند و بعد : آره پیشنهاده بدی نیستا...
خلاصه خیالم راحت شد که امشب به بهانه ی خونه رفیقش میاد دنبالم .
توی مسیر رفتن به کلاس وای عجب آتیشی بود رو زمین و آسمون....
تازه چی کلی تو صف اتوبوس منتظر موندم بعدش تا ته راهو وایسادم![]()
اما خوب به برگشت فک میکردم که بابا خان امیر میان دنبالم ...![]()
بعد از اتمام کلاس باباخان امیر تشریف آوردن و ما به سوی منزل همکارشون روانه شدیم .
تا اینجا همه چی خوب بود غیر از اینکه به یکی از دوستان اس ام اس دادم که جوابم رو نداد 
منم گفتم : ایشالله هر کی جواب اس ام اس نمیده کفشش پاره بشه تا دلم خنک بشه .
الان هم ازش بی خبرم فک کنم کفشش پاره شده مونده وسط راه . بعدشم نمیگه ممکنه یکی نگرانش بشه ..
.
.
(می خواستم آرزوهای محالم رو بنویسم اما قلم هیچ حرکتی نکرد .
)
حالا تا اینجا که ربطی به آرزوی محال نداشت ، چون که بابا خان تشریف آوردن دنبالمون.
این رفیقی که قرار بود بریم خونشون مهمونی ، از بندرعباس تشریف آوردن تهران. آدمهای خوب و خونگرمی هستن.
هه دونه دخمل خوشگل دارن که امیر همیشه صداش میکنه دختر بندری .
تازه یه بار برگشته بهش گفته :دختر بندری دل منو بردی.
یه قسمتائی از آروز های محال من از مهمونی شروع میشه
1: آرزو مه برم مهمونی و امیر بشینه کنارم.![]()
2: آرزومه موقع غذا خوردن امیر یادش نیاد که جیش داره .![]()
۳:آرزومه وقتی دارم داستان م رو واسه کلاس مینویسم ، امیر صدام نکنه اینو میخوام و اونو میخوام
و...........![]()
۴ : آرزوی محال امیر حسین که امروز واسم گفته : اینکه یه چیزی باشه که تو خونه ظرفا روبشوره خونه رو جارو کنه ناهار بپزه تا مامانی کار نداشته باشه و همیشه با من بازی کنه . (خیلی خوبه مگه نه ؟!! اما این یکی واقعا محاله)
پ.ن : خوب این آرزو کوچولو های محالم بود..بقیه آرزوهای محالم رو که خیلی بزرگن نمینویسم آخه میترسم با نوشتنش دیگه وبلاگنویسی هم آرزوی محالم بشه![]()
موفق و پیروز باشید![]()
خاطره ی کوهستان
راه افتادیم .نزدیک امامزاده هاشم که رسیدیم امیر دیگه طاقتش طاق شده بود ،مدام می گفت : کی میرسیم؟؟!رسیدیم یا نه؟!...چرا نمیرسیم؟....
وقتی چشمش به گنبد طلائی امامزاده هاشم افتاد خوشحال شد و گفت :آخ جونمی جون دیگه نزدیک شدیم .بعد به بابائی گفت :بابائی میشه اینجا پارک کنی چای بخوریم،لطفا
بابائی گفت:هه ذره صبر کنی میریم تو کوهستان کنار چشمه چای میخوریم.
بعد امیر گفت:میشه من بیام جلو پیش مامانی بشینم؟ اینجا که پلیس نیست!! تازه آقا گرگه پلیسه رو خورده دیگه هم مارو جریمه نمی کنه. با این شیرین زبونی هاش سر ما رو گول مالوند و اومد جلو نشست.
بعد از پلور به دوراهی لاسم(ییلاق پدرشوهرم اینا) رسیدیم و رفتیم تو دل کوهستان.خلاصه الوعده وفا.به چشمه که رسیدیم بابائی ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم.امیر تا از ماشین پیاده شد ، شروع کرد به لرزیدن.هوا خیلی خیلی سرد بود.یه استکان چای خورد و پرید تو ماشین.
خلاصه تا برسیم ییلاق هوا تاریک شده بود.
پدر و مادر همسرم بادیدن من توجه داشته باشید با دیدن عروس گلشون خیلی خوشحال شدن.
جاتون واقعا خالی یه غذای خوشمزه ی محلی هم پخته بودن که عالی بود،غذا خوردن همانا و شستن ظرفا با آب سرد و یخ کوهستان همانا...(میگن هرکی خربزه میخوره پای لرزش باید بشینه)
امیرهم دیگه یه جا بند نمیشد یا از سر و کله آقاجونش بالا میرفت یا میرفت سراغ عزیز جونش.آخرای شب همه دور چراع علاالدین نشسته بودیم و خوش و بش میکردیم که امیر گفت:عزیز ،چرا خمیر درست نمیکنی؟؟ خمیر کردن کار توا!!!پسر ما هم ساعت 12 شب اونم تو کوهستان حال و هوای نون پختن کرده بود.
فردا صبح بعد خوردن صبحونه رو ایوون ،من مثله عروسای گل به کارای خونه رسیدم و بعد مرتب کردن خونه ، ماشین مبارک همسر که تو سال جدید رنگ آب رو ندیده بود بهونه ای شد تا بریم لب رودخونه..
کوهستان خلوت و یه بابائی و یه امیر و یه من.هیچ کسی نبود،جز پرنده هاو چرنده ها و خزنده ها....
بابائی رفت سراغ شستن ماشین امیرهم عاشق سنگ پرت کردن تو رودخونه
من هم روی پل نشستم و خانواده ی گرامی رو تو دل کوهستان نگاه کردم.
بعد از عملیات شستن ماشین معلوم نبود ماشین شسته شد یا امیر...
خلاصه اینکه اون روز به همه مخصوصا امیر خیلی خوش گذشت..
ما هم بعد چیدن سبزی کوهی و......به سمت خونه دوست داشتنی برگشتیم....
پ.ن: ببخشید تو عکس پشتم به شماست![]()
![]()
یه ضرب المثل یه خاطره!!!
حال شما ؟!!خوب هستید ان شالله؟!!
پست امروز رو به خاطر کاتالیا جونم مینویسم.
کاتالیا جونم از من خواسته یه ضرب المثل با یه خاطره بنویسم.من هم که عمرا روی حرف دوست جونم حرف بزنم.
با اینکه به خاطر یه سری مسایل حال و حوصله نوشتن ندارم اما خوب شاید دعوت کاتالیا جونم بهانه ای باشه که حال و هوام عوض شه.
منم یه خاطره ای از زمستون پارسال مینویسم که شاید براتون جالب باشه.
یه ضرب المثل شمالی هست که میگه :(شو سیو گو سیو ===یعنی:شب سیاه گاو هم سیاه)
حالا این ضرب المثل چه وقتی به کار میره براتون مینویسم.
یه شب من وامیر و بابائی مهربونش داشتیم از سفر برمیگشتیم.
بابایی خیلی خسته بود.یه برف و کولاکی شده بود که نگو و نپرس.جاده هراز و زمستونای برفی اش.
خلاصه تو راه نزدیک امامزاده هاشم رسیده بودیم که یه دفعه یه نفر که کاپشن سیاه تنش بود پرید وسط خیابون بابائی امیر یه دفعه پاش رو زد رو ترمز و قییییییییییییییییییییییییییییییییییییج ........
بابائی امیر زود از ماشین پرید بیرون و دیدیم که خدا رو شکر طرف حالش خوبه. کلی عذر خواهی و اینا....
بابائی که اومد تو ماشین یه نفس عمیقی کشید بعدش من یه دفعه گفتم شو سیاه گو سیاه .
بابائی امیر هم با شنیدن این ضرب المثل یه لبخندی زد وبا یه نگاهی که من عاشق اون نگاهشم من رو در آغوش گرفت.
البته ناگفته نمونه امیر هم از رو حسودی پرید تو بغلمون.
خلاصه : اینکه تو سیاهی شب طوری باشید که پیدا باشید وگرنه شو سیو گو سیو![]()
خدا کنه متوجه این ضرب المثل شده باشید.فقط یه جائی به کار ببرید که طرف لبخند بزنه نه اینکه یه دفعه قاط بزنه.
آخ دیدی چی شد
؟!! دعوتنامه یادم رفت![]()
دوست جونای خوبم از همتون که لطف میکنید به وبلاگ من و امیر سرمیزنید دعوت میکنم تا شما هم یه ضرب المثل با یه خاطره بنویسد.
۱:سایه خانوم(http://www.mamane-nini.blogfa.com/)
۲:بانوی جنگل(http://www.banoyejangal.blogfa.com/)
۳:خلوت من مامانه مهربون طلا جونم(http://shaskhin3.blogfa.com/)
۴: و همه دوستان عزیزم....
کاتالیا جونم و آقای حسن شیرعلی عزیز در این مورد پست گذاشتید واسه همین دعوت نامه نذاشتم.یه وقت گله نکنیدا.
موفق و پیروز باشید همیشه ان شالله![]()
![]()


