امیر و توجیه
مشغول گردگیری خونه بودم ، متوجه چیزهای جالبی شدم .
مثلا ، دستگیره ی جاکفشی کنده شده بود ، یکی از شیشه های میز تلویزیون شکسته بود دستگیره ی کشوی لباس امیر در اومده بود . ![]()
بعد از گردگیری رفتم سراغ مرتب کردم اسباب بازیهای امیر
خیلی جالب بود جز یکی تو تا از ماشینهای امیر بقیه اسباب بازی ها ناقص بودن . مثلا ، پای مرد عنکبوتی شکسته بود دست مرد خفاشی جدا شده بود فرمون کامیونش در اومده بود . دره ماشین پلیسش شکسته بود و موتوراش داغون بودن .
کمد اسبابازی اش هم تو همون قضیه ای که قبلا براتون نوشته بودم درب و داغون شده بود .
دست امیر و گرفتم و اسباب بازی هاش رو نشونش دادم بعدش پرسیدم مامان چرا مراقب اسباب بازی ها و وسایل خونه نیستی ؟!
سینه سپرکرد و با اعتماد به نفس گفت : مامان تقصیر من نیست !! مرد عنکبوتی و مرد خفاشی با هم مبارزه کردن داغون شدن . تازه ماشین پلیس با کامیون تصادف کرد مواظب نبود . ![]()
پرسیدم چرا شیشه میز تلویزیون روشکوندی گفت : آخه همش میخواستم کارتون بذارم اذیت میشدم شیشه رو باز کنم . ![]()
وخلاصه واسه تک تک کارهاش دلیل آورد ![]()
پ.ن : میترسم از روزی که تموم وسیله های خونه رو با توجیه های مختلف ناقص کنه
موفق و پیروز باشید .![]()
قصه امیر
این سفر هم به خیر و خوشی تموم شد . دلم واسه خونه خیلی تنگ شده بود .
به قول آبجی سایه اگه تو قصر پر از طلا هم که باشی با ز هیج جا مثل خونه آدم نمیشه . تو حرم به یاد همه شما بودم . . .
یکی از خاطرات امیر کوچولو رو براتون تعریف میکنم . بعدا عکس امیر تو مشهد رو براتون میذارم .
یه روز که مشهد بودیم و امیر طبق معمول هر صبح تو حیاط مشغول بازی کردن بود
توپ شیطونکش افتاد تو باغچه بعد از من کمک خواست تا واسش پیدا کنم.
خلاصه من و امیر با کمک هم توپ شیطونک رو پیدا کردیم .
ظهر که آقای بابا از کلاس برگشته بودن موقع ناهار همه دور میز جمع شدیم
و امیر خان شروع کردن به تعریف قصه ی صبح که : یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود
به وسطای قصه که رسید ادامه قصه یادش رفت واسه همین شروع کرد دوباره قصه رو تعریف کردن که :
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود دوباره وسطای قصه ،
دائی امیر گفت : امیر خان یک لیوان آب به دائی میدی .![]()
امیر گفت : اه ، دوباره میگم و خلاصه یک ساعت تمام ما دور میز نشستیم تا امیر ماجرای توپ
رو تعریف کنه
. صحنه ی جالبی بود امیر لب به غذا نزده بود بقیه هم دلشون رو گرفته بودن از بس خندیدن . ![]()
پ . ن 1: کجا میرید صبر کنید امیر میخواد قصه اونروز رو براتون تعریف کنه . . .![]()
پ . ن2 : میلاد با سعادت حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف ) بر همه شما مبارک باد .
موفق و پیروز باشید![]()


