اومد نشست رو دلم لبش رو غنچه کرد و گفت : مامانی یبین من امیر حسین خوبی شدم دیگه گریه رولبام نیست. دارم میخندم. بعد خم شد و شروع کرد به بوس کردن صورتم . بعد گفت : مامانی میشه من رو گیلی گیلی کنی . من تو رو دوست دارم . میشه با من بازی کنی . منم محکم تو بغلم چلوندمش و شروع کردم به گیلی گیلی دادنش . امیر هم بلند بلند جیغ میکشید و میخندید . . .
بازی شغل ها
سلام !
خواهر گلم
شیرین خانوم(جودی ) من رو به یه بازی دعوت کردن .
تو این بازی باید اسم 5 تا شغلی که دوستم میاد و 5 تا شغلی که دوستم نمیاد رو بنویسم بعدش 5 نفر و به این بازی دعوت کنم .
منم که عاشق بازی کردن ،
تصمیم گرفتم تو این بازی شرکت کنم .
۵ تا شغلی که دوسشون دارم:
یکی : غواصیه . اونم تو عمق اقیانوس ها .
دومیش : فضانوردیه . برم تو کهکشهانا و سیارات . ترجیحا سمت نپتون ، پلوتون که سرد باشه . البته زحل هم خوبه فقط خورشید نه ! آخه میسوزونه . به قول یه بنده خدائی میخواست بره کره ی خورشید گفت صبر کنم شب بشه که خورشید نسوزونتم
. این از این !
سومیش : دریانوردی رو دوست دارم و کشف جزیره های دور افتاده که هیچ بشری پاش به اونجا نرسیده باشه .
چهارمیش : جادوگری رو هم دوست دارم . البته نه خیلی زیاد اما دلم میخواد از علم جادو خبر دار باشم .
آخریشم : کیمیاگریه !!!
پنج تا شغلی که خوشم ازشون نمیاد :
اولیش : از منشی بودن بیزارم
دومیش : فروشندگی ، خیلی از این شغل بدم میاد .
سویش : خیاطیه .
چهارمیش : حسابداریه . از حساب کتاب بدم میاد . مخصوصا حساب پس دادن .
آخریشم : آرایشگریه .
و حالا نوبت دعوتنامه است :
آجوهای گلم همتون دعوتید باید شرکت کنید (سایه عزیزم، بانو ی جنگل ، بتی جونم ، هایدی ، ((سارا و حنا ))هم که نیستن ) ، مامان طلای مهربون ، کاتالیا عزیزم ، سمیه خانوم ، و آقای حسن شیرعلی عزیز .
موفق و پیروز باشید ![]()
سلام!
آخ که چه قدر دلم میخواد تو یه روستای دو رافتاده وسط جنگل زندگی کنم . میدونید چرا؟ الان براتون میگم .
شما هم اگه جای من بودید همین رو می گفتید . ساعت رو کوک کردم که واسه آماده کردن سحری خواب نمونم . هوا هم خیلی گرم بود تصمیم گرفتم پنجره رو باز کنم و زیر پنجره بخوابم تا از نسیم خنک شهریور ماه فیض ببرم .ساعت 3 بود که با صدای یه ماشین بزرگ فک کنم کامیون یا تریلی بود از خواب بیدار شدم .انگار نصفه شبی داشتن بار خالی میکردن نمیدونم اهن بود چی بود اما تمومی نداشت . سرم رو بردم زیر لحاف نه انگار ول کن نیست این صدا . سرم رو گرفتم زیر بالش تا صدا کمتر شه اما انگار که نه انگار که نه انگار .
بلند شدم رفتم تو آشپزخونه سماور رو روشن کردم . دوباره اومدم تو اتاق که یه چرت بزنم تا ساعت 4 نشده یه دفعه صدای قیییییییج ماشین . . .
چشام قرمز شده بود ساعت شد 3.5 داشت خوابم میبرد که صدای گریه نوزاد از خواب پروندم منم هول به دورو برم نگاه کردم بعد یه دفعه یادم اومد که من که نوزاد ندارم . نگوصدا از خونه ی همسایه است . اصلا گله نمیکنم. آخه خودم هم یه دورانی با امیر کوچولو شب زنده داری داشتم . دلم به حال اون مامانه سوخت . گفتم ایشالله زودی زود خوابش میبره تا هم مامانش استراحت کنه تا هم من بخوابم
خلاصه اینکه خواب از سرمون پرید پاشدم پنجره اتاق رو بستم و رفتم سراغ آماده کردن سحری و . . .
پ.ن : حالا روستا که نه . همین جا خوبه . فقط کاش صدا ها کم بشه . اصلا دیگه شبا پنجره رو باز نمیذارم![]()
موفق و پیروز باشید .![]()
سوالهای امیر
سلام !
بچه ها تو ذهنشون هزار و یه سوال وجود داره و تا از جواب سوالشون مطمئن نشن دست بردار نیستن .
امیر هم هر روز سوالهائی تو ذهنش مطرح میشه و تا جوابش رو نگیره بی خیال نمیشه .
سوالهای امیر !
امیر : مامان هندونه ها از درخت میان ؟
مامان : نه مامان ، از زمین میان .
امیر : مامانی ، هندونه ها اول کوچیکن بعد بزرگ میشن ؟
مامان : آره مامان .
امیر : مامااااااااانی ؟
مامان : بله ؟
امیر: هندونه ها مگه باید آب بخورن ؟
مامان : آره مامان
امیر : مامانی ، تو و بابائی اول کوچولو بودین ؟
مامان : آره ، مامان
امیر : شما کوچولو بودین من کجا بودم ؟
مامان : تو داشتی با فرشته ها بازی می کردی .
امیر : همه ی بچه ها پیش فرشته ها بودن ؟
مامان : آره مامان
امیر : مامان ، سنجابا گردو میخورن ؟
مامان : آره مامان .
امیر : با دندوناشون میشکونن ؟
مامان : آره عزیزم
امیر : اگه دندوناشون بشکنه دوباره دندون درمیارن ؟
مامان : از کجا فهمیدی؟
امیر : آقا هه تو تلویزیون می گفت .
مامان : آره پسرم
امیر : مامان منم گردو رو با دندونم بشکونم ، دوباره دندون درمیارم ؟
مامان : نه پسرم
امیر : مامان چرا پرنده ها آب میخورن سرشون رو می یبرن بالا ؟
مامان : واسه اینکه بگن خدایا شکرت
امیر : یعنی آدما آب میخورن میگن سلام بر حسین پرنده ها آب میخورن میگن خدایا شکرت ؟
و این سوالها ادامه دارد!!!
سوتی مامان
رفته بودیم مهمون ی خونه عزیز و آقا جون .
عزیز تو آشپزخونه مشغول رسیدگی به کارا بود .آقا بابا هم تو اتاق داشتن عبادت میکردن . من و آقاجون تو حال نشسته بودیم وداشتیم تلویزیون تماشا می کردیم . خبرنگار داشت در مورد ملی شدن صنعت نفت صحبت میکرد . آقاجون گفتن : عروس گلم اون سالی که جناب مصدق نفت رو ملی کردن من ۲ ساله بودم. بعدش گفتن که نفت سال ۳۰ ملی شد و ایشون سال ۲۸ متولد شدن .
بعد از من پرسیدن :امسال سال ۷۷ه ؟ من هه ذره جلو آقاجون خجالتی ام . وقتی از من سوال می پرسن احساس میکنم که استاد فیزیکم داره از من سوال میپرسه !!بدون اینکه فکرکنم گفتم نه آقاجون سال ۷۸ه .
بعد ایشون اصرار کردن که نه سال ۷۷ه و من اصرار که سال ۷۸ه .
وقتی داشتم اینا رو مینوشتم نمیتونستم جلو خنده ام رو بگیرم
بعدش واسه اینکه مطمئن شیم از عزیز پرسیدم : عزیز ما سال ۷۸یم مگه نه ؟!
عزیز هم معمولا هرچی من بگم میگه درسته تایید کرد .
بعد آقای بابا خنده کنان از اتاق اومدن بیرون و گفتن : واسه ۱۰ سال پیش چونه نزنین ما سال ۸۷یم . . .
پ.ن : خودمم موندم چرا فکر کردم سال ۷۸یم؟؟؟
فرفره
سلام !
فرفره ی امیر و بر میدارم و شروع می کنم به بازی . زل میزنم به چرخش فرفره و تو عالم خیال میرم به روزائی که مشهد بودم . اون روزائی که امیر هر صبح می رفت تو حیاط آب بازی میکرد .اون روزائی که هر غروب به گلدونای لب باغچه آب میدادم
فرفره هنوز داره میچرخه با خودم میگم چه خوب بود اگه ما هم یه باغچه پر از گل داشتیم بعد هر روز بهشون آب میدادم
طراوت و شادابی گل و گیاه به آدم نشاط میده .
با خودم فکر میکنم درسته زندگی پر از حادثه است . پر از غم پز از شادی . به قول دوس جونم اگه این چیزا تو زندگی آدم نباشه و این حس ها وجود نداشته باشه دیگه فرق آدم و حیوون تو چیه
حقیقت زندگی تو همین پستی و بلندی هاست که تو تمام لحظه ها و ساعتامون جریان داره . چرخش فرفره آروم میشه . نسیم ملایمی پرده رو به رقص درمیاره .
با آروم شدن فرفره فکرای در هم منم آروم میشه .
تصمیم میگیرم دیگه به چیزی فکر نکنم . به ساعت نگاه میکنم ، الانه که آقای بابا بیاد خونه با خودم میگم چه خوب میشه پیشنهاد چندتا گلدون رو بدم
عطر پاییز داره میاد . سعی میکنم به آسمون به بارون و به پاییز و چند تا گلدونی که قراره بخرم فکر کنم . . .
پ.ن : دوست خوب بزرگترین نعمته
موفق و پیروزباشید ![]()
تو یه بعد از ظهر گرم تابستونی ، من وگنجیشکم(امیر کوچولو ) مشغول توپ بازی بودیم
.
اون توپ رو واسه من شوت میزد من هم واسه اون . گرم بازی شدم و تصمیم گرفتم یه شوت حرفه ای به توپ بزنم. شوت زدن همانا و مصدوم شدن همانا . . . ![]()
بعد از کلی دکتر و دوا درمون فعلا پاتم تو گچه . حالا گنجیشک من خیلی غصه میخوره . میگه مامانی دلم واسه پاتت میسوزه .، کاش پاتت زود خوب شه
. دیگه باهات توپ بازی نمیکنم !!!
بعضی وقتا هم خشمگین میشه میگه مامان حوصله ام سر رفت زود خوب شو دیگه. ![]()
واقعا گاهی یه اتفاق ساده عجب ماجرای طولانی پشت سر داره .
پ.ن ۱: این عکس هم واسه اینکه درس عبرتی باشه براتون موقع بازی با بچه ها احتیاط کنید .
پ.ن۲:امیر کوچولو من خودش میگه مامان منو گنجیشک صدا کن . وقتی هم جیک جیکش خیلی بلند میشه ، میگه مامان منم تلاغ گنجیشکه![]()
موفق و پیروز باشید .![]()


