تبليغاتX
شهد شیرین کودکی

خدا خوبه !!!

مشغول رسیدگی به کارهای روزمره ام ، صدای امیر رو میشنوم  . . .

 میشنوم که میگه : نه شیطونک به حرف تو گوش نمیدم . خشمگین نمیشم . اسباب بازیام رو دیگه پرت نمیکنم . نه ، شیطونک تو بدی . خدا خوبه . من فکر میکردم شیطونک  همون خداس . اما مامان میگه شیطونک بده . آره مامان راس میگه . تو همش به من میگی کارای بد بد بکنم  . تو میگی مامانی رو اذیت بکنم . نه من دیگه میدونم شیطونک خدا نیس  . دیگه به حرف تو گوش نمیدم شیطونک .

خدا خوبه . من خدا رو دوس دارم . مامان میگه خدا هم بچه ها رو دوس داره . میگه مراقب منه . اما نمیدونم چرا خدا دیده نمیشه . دلم میخواد خدا رو ببینم . مامان به من  نمیگه خدا چه شکلیه . (به دور و برش نگاه کرد به سقف اتاق نگاه کرد) و بعدش گفت : مامان میگه خدا همه جا هست  ، اما چرا من نمی تونم ببینمش ؟؟!!

 

یواشکی از پشت در اتاق نگاش میکنم . میبینم داره این حرفا رو واسه خودش بلند بلند میگه. دلم میخواد برم تو اتاق و لپش رو سفت ماچ کنم . اما ، نه . خلوتش رو به هم نمیزنم . . .

 پ.ن ۱:   چون تو کارتون سندباد اون شیطونه اسمش خدای بدی بود امیرفکر میکرد که شیطونک خداس .

 پ.ن ۲ :عید بر همه مبارک

!! نوشته شده توسط مامان | 20:25 | یکشنبه هفدهم آذر 1387

امیر و دوچرخه سواری

دوستای عزیزم سلام .

 امیدوارم حالتون خوب باشه و لحظه های زندگیتون پر از خیر و خوشی .

از دوستای عزیزم که  تو این مدت منو فراموش نکردن  ممنونم .

 به خاطر تاخیر در پستم عذر میخوام .

 گاهی با خودم تو خلوت خودم فکر میکنم که چه قدر دلم میخواد مامان خوبی باشم و  بتونم پسرم رو خوب تربیت کنم . پسری مهربون ،  آروم و با ادب .

همیشه سعی ام رو کردم کاری نکنم که تاثیر منفی داشته باشه ،  با اینکه گاهی حرفی که نباید میزدم رو زدم و کاری که نباید میکردم رو انجام دادم .

واقعا مادر بودن مسئولیت سنگینیه . همیشه از خدا میخوام یاری ام کنه تا بتونم پسرم رو خوب تربیت کنم .

تو برنامه ی هفتگی امیر طوری برنامه ریزی کردم که 3 روز در هفته به مدت 2 الی 3 ساعت بعد از ظهر ها ببرمش پارک دوچرخه سواری . پسرم مقداری میوه یا آجیل برای تغذیه همراه خودش میاره . یه جورائی عاشق دوچرخه سواری شده . میدونم خیلی براش لذت بخشه .

 

موقع دوچرخه سواری مدام ازش میخوام که آهسته رکاب بزنه و احتیاط کنه . اما تا گرم دوچرخه سواری میشه تندتند رکاب میزنه و حرف گوش نمیده .

میگم : پسر گلم ، عزیزم آروم تر رکاب بزن تا تصادف نکنی . ممکنه به عابر بزنی یا بفتی تو جوب وسط پارک .تو اون لحظه گوش میده اما دوباره کمی جلوتر با سرعت میره .

 یه روز که با سرعت میرفت فرمون از دستش خارج شد و از دوچرخه پرت شد روی زمین حالا بماند که خودش و دوچرخه و من چی شدیم  . . .

بعد از اون ماجرا با احتیاط دوچرخه سواری میکنه .

با خودم فکر میکنم که کجای کار من اشتباه بوده . چرا قبل از اینکه این حادثه پیش بیاد احتیاط نمی کرد . دلم میخواد وقتی باهاش حرف میزنم و راهنمائی اش میکنم به حرفم گوش بده قبل از اینکه خطر رو حس کنه یا خدائی نکرده براش مشکلی پیش بیاد .

!! نوشته شده توسط مامان | 10:58 | دوشنبه یازدهم آذر 1387