حرفای اشنگ امیر !!!
امیر پیشونی من رو میبوسه و میگه مامان ، پیشونیت خوش عطره . مامان دوست دارم همیشه صورتت رو ببوسم .
میپره تو بغلم و محکم میچسبه بهم و میگه : من عسلم بهت چسبیدم .
وقتی تو پارک موهاش رو باد پت کرد ، گفت : مامان نگام کن میخوام تو آینه ی چشمات خودم رو ببینم .
صبح که از خواب پا میشه و صورتش رو میشوره وقتی نگاش میکنم و بهش لبخند میزنم ، میگه : مامانی خنده ات خیلی اشنگ بود .
بعد از غروب شنبه تو اون شلوغی و درگیری ولیعصر وقتی برگشتیم خونه ، همش میپرسه : مامان آدم بدا رو چیکار میکنن ؟ چرا آدم بدا سنگ میزدن ؟ چرا پلیسه موی اون پسره رو کشید ؟ مامان زندان کجاست ؟ چه قدر میمونن زندان ؟ و و و . . .
امروز وقتی از دندون پزشکی برگشتم ، وقتی درد دندونش آروم شد ، محکم بغلم کرد و صورتم رو محکم ماچ و موچ کرد و گفت : مچکرم مامان ، مرسی خدا دندونم رو خوب کردی . چند بار پشت سر هم با ذوق و شوق تکرارش کرد .
هروقت دستام از خرید پره ، میگه مامان بذار کمکت کنم ، تو خسته شدی . . .
خدایا به خاطر امیر ازت ممنونم . (هیچ چی اشنگتر از لبخند و شادی فرزند نیست برای مادر )
. . .


