تبليغاتX
شهد شیرین کودکی

والا نمیدونم چی بگم ؟!!!!

ساعت یه ربع به 12 شبه . سحری رو آماده میکنم و میام تو اتاقه امیر . گوشه تختش میشینم و براش قصه تعریف میکنم تا بخوابه .

در ساختمون باز میشه . آقا ی پدر میاد و میگه : بیا ببین این بچه ی کیه تو راه پله نشسته داره گریه میکنه ؟

با عجله چادرم رو سر میکنم و میام دم در .

میبینم سعید پسر همسایه است . انقد رگریه کرده که چشماش قرمز شده . لکه های اشک تو صورتش نشسته . میگم : چی شده خاله ؟! میگه : هرچی در میزنم کسی درو با زنمیکنه  .

میپرسم چرا این وقته شب بیرونی ؟ میگه : بابا رفته دانشمند منم به مامان گفتم رفتم تاب بازی کنم اومدم خونه دیدم کسی درو باز نمیکنه

خواستم بیارمش خونه قبول نکرد . دستشو گرفتم ببرمش نگهبانی شهرک ببینم مامان باباش نیومدن سراغش ؟ 

از پله ها رفتیم پائین که دیدم ، امیر خان هم پشت سرم داره میاد .

نزدیک در شهرک رسیدیم دیدم سعید میگه : ایناهاش این بلوز آبیه بابامه .

دیدم آقای پدرشون همراه رفیقشون هلک هلک کنان دارن میان .

سعید تا باباشو دید دستم و ول کرد و فرار کرد .

قضیه رو برا باباش تعریف کردم چند تا غر زد سر سعید و بعد تشکرکرد . خیلی بی تفاوت بود . من فکر میکردم الان اینا در به دره سعیدن .

دست امیرو گرفتم و برگشتم خونه . از آقا ی همسر پرسیدم : قضیه دانشمند چیه ؟ گفتن : آقا دانشمند تو مسجد محل سخنرانی داشته امشب .

نگران این بودم که مادرش فهمیده سعید برگشته یا نه ، از چشمی اه در نگاه کردم . دیدم مامان سعید دستشو گرفته و دارن از پله ها میرن پائین . خاطرم از بابت مامان سعید جمع شد .

 

دارم فکرمیکنم چطور یه مادر اجازه میده بچه ی 6 ساله اش ساعت 12 شب بره تو پارک تاب بازی ؟!!

 

یه چیز جالبه دیگه اینکه وقتی داشتم میومدم خونه دیدم یکی از پسربچه های شهرک فکرکنم 8 تا 10 سالش بود . سوار موتور باباش تو شهرک میگشت .

والا نمیدونم چی بگم ؟!!!!!! . . .

امیر میره دسشتوئی و میاد میگه : جیش ، بوس ، دوستت دارم ، لالا . شعر هرشب قبل از خوابش اه .

 

کاش همه ی بچه ها زیر سایه پدر و مادرشون هر شب آروم بخوابن

شب بخیر

 

!! نوشته شده توسط مامان | 0:52 | دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

شهر قصه کجاست ؟ جنگل !

سلام

 

 امیر رفته تو حس و با لحن زیبا یه آوازی رو میخونه . بهش نگاه میکنم و لبخند میزنم ، میگه : مامانی من آهنگ میخونم تو نخند ، لطفا !


دکتر به امیر میگه : نوشمک ، لواشک ، ترشک ، چیپس ، پفک ، کاکائو و پاستیل برات ضرر داره . نباید بخوری .

امیر میپرسه : چرا این چیزا که واسه ما ضرر داره تو مغازه ها میذارن ؟؟!!


سفره افطار و پهن میکنم و امیر همینطور که داره تو چیدن سفره کمکم میکنه میگه : مامان دوست دارم .

با تعجب میگم : شیطون بلا خیلی وقت بود بهم نگفته بودی دوست دارم

میگه : آخه امروز مریض بودی . بعد من همش باید مواظبت می بودم

خشناک نگاش میکنم و میگم : یعنی دلسوزی کردی جغله ؟!!

خندید و دوئید رفت از پیشم . . .


امیر میگه مامان دعوام نمیکنی اگه یه چیزی بهت بگم ؟!

میگم : چی شده ؟

میگه : قول بده سرم داد نزنی

میگم : باشه . فقط بگو چی کار کردی  !

ماشین چوبی که عزیز براش کادو گرفته بود رو تو یه تصادف ساختگی با اسباب بازیاش شکونده بود و نشونم داد .

گفتم : امیر تو که اینو آش و لاش کردی !

میگه : نه مامان این که آش نشده .

میگم : منظورم اینه داغونش کردی .

میگه : مامان این اسباب بازیه . آدم که نیست ، خون نداره که  داغون بشه .

میگم : منظورم اینه که خرابش کردی !

سرش رو میندازه پایین و آروم میگه : مامان تو که منو دعوا نمیکنی؟؟!!


امیر میگه : تو خورشید منی ، تو ماه منی . خدا تو رو زنده نگه داره .

میگه : تازه نگی قربونت بشما . دیگه نگو قربونت بشم .باشه ؟ اگه بگی قربونت بشم دلت خونی میشه .  


 میگم : مامانی اسم تو  سید امیر حسین اه !

 میگه : تو هم سید مامانی هستی !


تو نمایشگاه قرآن که رفتیم ، میگفت مامان خیلی بهم خوش گذشته .

آخه منو امیر همش تو بخش کودکانش بودیم . امیر نقاشی کشید . کاردستی درست کرد . سفال بازی کرد . بعدش رفت قصه گوش داد . آقاهه قصه گو وقتی از بچه ها پرسید شهر قصه کجاست ؟،هر کدوم از بچه ها یه چیز میگفتن ، امیر گفت : تو جنگل . خندیدم . امیرم مثه خودمه . عاشق جنگله . واسه همین همیشه از تو جنگلا براش قصه تعریف میکنم .

وقتی آقاهه قصه گو پرسید: بالا ی کوه چی بود ؟ امیر گفت : امامزاده . دلم میخواست محکم ببوسمش شیطون بلا رو . آخه همیشه تو جاده بالای کوه به امامزاده میرسیم . امامزاده هاشم .

وقتی هم پرسید از کجای قصه خوشتون اومد؟ امیر گفت: از فرشته بعدشم فرشته رو با رنگ قرمز نقاشی کشید . . .


طاعات و عباداتتون قبول . برای همتون سلامتی و تندرستی آرزو دارم .

 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 16:20 | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388