تبليغاتX
شهد شیرین کودکی

شهد شیرین کودکی !

 

امیر جونم سلام . بهت تبریک میگم اولین سالی رو که قدم به مدرسه گذاشتی . حتما الان میگی : مدرسه نه ، پیش دبستانی . باشه همون که تو میگی . صبح کله سحر پا میشی بالا سرم میشینی . مامان پاشو بریم . دیر میشه ها . الان یه هفته است که میری پیش دبستانی . نقاشی میکشی . شعر میخونی . با یه دنیا عشق نقاشیاتو نشونم میدی تا بهت بگم : آفرین . امروز صبح میگی : خانوم معلمون خیلی مهربون نیست . میپرسم چرا ؟ میگی : آخه همیشه با خنده بهم نگاه نمیکنه .

این روزا خیلی مراقب کارهائی که میکنی هستی . همش میپرسی : این کار خوبیه ؟؟ بعد میگی : مامان دوستم یه کار بد کرد . بهش گفتم این کار بدیه . انجامش نده . اونم گوش نداد منم دیگه باهاش حرف نزدم .

امیر ، جغله ی من ، قلقلی من ، وروجک اشنگ مامان دلم میخواد گازت بگیرم تو رو و تو بگی نه نه گازم نگیر  من بزرگ شدم .

ازم میپرسی : چند سالمه ؟ میگم ۶ سال ! میگی : وای خیلی بزرگ شدم . مبری کنار دیوار وایمیسی میگی مامان قدمو اندازه بگیر ببین چه قدی شدم .

یه برگه میگیری دستت با خودکار ریز ریز مینویسی ، بعد میری بالای  صندلی وایمیسی و با صدا بلند برامون سخنرانی میکنی . و فعل "نمیکنند" رو میگی :"نمیکنوند" .

اون هفته ای هوس بیسکویت مادر کردی . یادته بابا که اومد گفت : بیسکویت پدر خریدم . تو غصه ناک شدی . بابا خندید و تو وقتی عکس مادرو رو بیسکوئیت دیدی خندیدی و گفتی بابا : وقتی بزرگ شدم برام بیسکوئیت پدر بخر . باشه ؟

امیر جونم ، من و بابا عاشق گوش دادن به دعاهای اشنگتیم . وقتی کنار من سر سجاده زیر چادرم میشینی و میگی : خدایا همه ی بچه ها که عینک دارن چشماشون رو خوب کن که دیگه عینک نذارن

وقتی میگی : خدایا همه ی آدما رو زنده نگه دار . دلم نمیخواد آدما کم بشن . دوست ندارم آدما نباشن .

 

 

امیر خان یادته وقتی زن عمو بهت گفت : ایشالله داماد شی . چی جوابشو دادی . گفتی : من میخوام شکارچی بشم چجوری داماد شم اونوقت ؟!!

و وقتی اونشب قبل اه خواب قصه ی اماما رو تعریف کردم . پرسیدی : همه ی اماما شهید شدن ؟؟ گفتم : امام مهدی (عج) زنده است و غایب . باید دعا کنیم ظهور کنه و بیاد پیشمون . پرسیدی : امام مهدی (عج) قوی اه ؟ مهربونه ؟

وقتی گفتم : آره . با ناراحتی گفتی . دوس ندارم ظهور کنه . تعجب کردم ، با خودم گفتم کجای قصه ی من اشکال داشت که تو دوست نداری امام مهدی (عج) بیاد . . .

ازت پرسیدم : چرا دوست نداری ؟ گفتی : آخه میترسم آدم بدا امام مهدی (عج) رو مثل امام علی (ع)زخمی کنن .

 

دیروز برا من و بابا این شعرو خوندی : چندتا مداد رنگی  ***با خنده و با شادی ***رفتن به سوی باغی

***سبزه پرید تو جنگل ****جنگل و سبزه زار کرد *****آبی پرید تو دریا***سفید پرید تو ابرا***قرمز پرید تو گلها***خورشید خانوم زرد شد****خوشگل و رنگارنگ شد***ماهی توی دریا از این همه اشنگی زرد و گلی رنگ شد ***

الان تو نشستی تو کلاس کنار بچه ها . منم نشستم اینجا و مرور میکنم شیطنتات رو شیرین زبونیات رو ،  شهد شیرین کودکیت رو !

 

اینم عکس روز اول پیش دبستانی !

 

اینم اثر هنریت که منو کشیدی . بهت میگم چی کشیدی تو دستام ؟ میگی این  کیف تو دست راستت اونم زنگوله است تو دست چپت !

 پیشی پیشی جونم چه بازیگوشی ***اینو خوب میدونم دشمن موشی

 تا یه موش میبینی گوشات تیز میشه*** زود اونو میگیری زیر دندونت

بارون میاد شر شر من خیس آبم ***خرخر که میکنم میخوام بخوابم

 

!! نوشته شده توسط مامان | 10:26 | شنبه یازدهم مهر 1388 •

والا نمیدونم چی بگم ؟!!!!

ساعت یه ربع به 12 شبه . سحری رو آماده میکنم و میام تو اتاقه امیر . گوشه تختش میشینم و براش قصه تعریف میکنم تا بخوابه .

در ساختمون باز میشه . آقا ی پدر میاد و میگه : بیا ببین این بچه ی کیه تو راه پله نشسته داره گریه میکنه ؟

با عجله چادرم رو سر میکنم و میام دم در .

میبینم سعید پسر همسایه است . انقد رگریه کرده که چشماش قرمز شده . لکه های اشک تو صورتش نشسته . میگم : چی شده خاله ؟! میگه : هرچی در میزنم کسی درو با زنمیکنه  .

میپرسم چرا این وقته شب بیرونی ؟ میگه : بابا رفته دانشمند منم به مامان گفتم رفتم تاب بازی کنم اومدم خونه دیدم کسی درو باز نمیکنه

خواستم بیارمش خونه قبول نکرد . دستشو گرفتم ببرمش نگهبانی شهرک ببینم مامان باباش نیومدن سراغش ؟ 

از پله ها رفتیم پائین که دیدم ، امیر خان هم پشت سرم داره میاد .

نزدیک در شهرک رسیدیم دیدم سعید میگه : ایناهاش این بلوز آبیه بابامه .

دیدم آقای پدرشون همراه رفیقشون هلک هلک کنان دارن میان .

سعید تا باباشو دید دستم و ول کرد و فرار کرد .

قضیه رو برا باباش تعریف کردم چند تا غر زد سر سعید و بعد تشکرکرد . خیلی بی تفاوت بود . من فکر میکردم الان اینا در به دره سعیدن .

دست امیرو گرفتم و برگشتم خونه . از آقا ی همسر پرسیدم : قضیه دانشمند چیه ؟ گفتن : آقا دانشمند تو مسجد محل سخنرانی داشته امشب .

نگران این بودم که مادرش فهمیده سعید برگشته یا نه ، از چشمی اه در نگاه کردم . دیدم مامان سعید دستشو گرفته و دارن از پله ها میرن پائین . خاطرم از بابت مامان سعید جمع شد .

 

دارم فکرمیکنم چطور یه مادر اجازه میده بچه ی 6 ساله اش ساعت 12 شب بره تو پارک تاب بازی ؟!!

 

یه چیز جالبه دیگه اینکه وقتی داشتم میومدم خونه دیدم یکی از پسربچه های شهرک فکرکنم 8 تا 10 سالش بود . سوار موتور باباش تو شهرک میگشت .

والا نمیدونم چی بگم ؟!!!!!! . . .

امیر میره دسشتوئی و میاد میگه : جیش ، بوس ، دوستت دارم ، لالا . شعر هرشب قبل از خوابش اه .

 

کاش همه ی بچه ها زیر سایه پدر و مادرشون هر شب آروم بخوابن

شب بخیر

 

!! نوشته شده توسط مامان | 0:52 | دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

شهر قصه کجاست ؟ جنگل !

سلام

 

 امیر رفته تو حس و با لحن زیبا یه آوازی رو میخونه . بهش نگاه میکنم و لبخند میزنم ، میگه : مامانی من آهنگ میخونم تو نخند ، لطفا !


دکتر به امیر میگه : نوشمک ، لواشک ، ترشک ، چیپس ، پفک ، کاکائو و پاستیل برات ضرر داره . نباید بخوری .

امیر میپرسه : چرا این چیزا که واسه ما ضرر داره تو مغازه ها میذارن ؟؟!!


سفره افطار و پهن میکنم و امیر همینطور که داره تو چیدن سفره کمکم میکنه میگه : مامان دوست دارم .

با تعجب میگم : شیطون بلا خیلی وقت بود بهم نگفته بودی دوست دارم

میگه : آخه امروز مریض بودی . بعد من همش باید مواظبت می بودم

خشناک نگاش میکنم و میگم : یعنی دلسوزی کردی جغله ؟!!

خندید و دوئید رفت از پیشم . . .


امیر میگه مامان دعوام نمیکنی اگه یه چیزی بهت بگم ؟!

میگم : چی شده ؟

میگه : قول بده سرم داد نزنی

میگم : باشه . فقط بگو چی کار کردی  !

ماشین چوبی که عزیز براش کادو گرفته بود رو تو یه تصادف ساختگی با اسباب بازیاش شکونده بود و نشونم داد .

گفتم : امیر تو که اینو آش و لاش کردی !

میگه : نه مامان این که آش نشده .

میگم : منظورم اینه داغونش کردی .

میگه : مامان این اسباب بازیه . آدم که نیست ، خون نداره که  داغون بشه .

میگم : منظورم اینه که خرابش کردی !

سرش رو میندازه پایین و آروم میگه : مامان تو که منو دعوا نمیکنی؟؟!!


امیر میگه : تو خورشید منی ، تو ماه منی . خدا تو رو زنده نگه داره .

میگه : تازه نگی قربونت بشما . دیگه نگو قربونت بشم .باشه ؟ اگه بگی قربونت بشم دلت خونی میشه .  


 میگم : مامانی اسم تو  سید امیر حسین اه !

 میگه : تو هم سید مامانی هستی !


تو نمایشگاه قرآن که رفتیم ، میگفت مامان خیلی بهم خوش گذشته .

آخه منو امیر همش تو بخش کودکانش بودیم . امیر نقاشی کشید . کاردستی درست کرد . سفال بازی کرد . بعدش رفت قصه گوش داد . آقاهه قصه گو وقتی از بچه ها پرسید شهر قصه کجاست ؟،هر کدوم از بچه ها یه چیز میگفتن ، امیر گفت : تو جنگل . خندیدم . امیرم مثه خودمه . عاشق جنگله . واسه همین همیشه از تو جنگلا براش قصه تعریف میکنم .

وقتی آقاهه قصه گو پرسید: بالا ی کوه چی بود ؟ امیر گفت : امامزاده . دلم میخواست محکم ببوسمش شیطون بلا رو . آخه همیشه تو جاده بالای کوه به امامزاده میرسیم . امامزاده هاشم .

وقتی هم پرسید از کجای قصه خوشتون اومد؟ امیر گفت: از فرشته بعدشم فرشته رو با رنگ قرمز نقاشی کشید . . .


طاعات و عباداتتون قبول . برای همتون سلامتی و تندرستی آرزو دارم .

 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 16:20 | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388

چرا ؟ چطور ؟

من و آقای بابا کنار مادر جون امیر نشسته بودیم و داشتیم عصرونه میخوردیم . امیر گفت : مامان و بابا شما هم مثله بچه های همسایه این ؟ گفتم : یعنی چی ؟ گفت : یعنی هر دوی شما از شیکم مادر جون اومدین . گفتم : مامانی من تو شیکم مادر جون بودم ، بابائی تو شیکم عزیز بوده .

با تعجب پرسید : پس شما دو تا چجوری با هم دوس شدین ؟؟!!! . . .

 


امیر میگه : مامان ، خانوم دکتر که دندونم رو درست کرد ، منو دوس داره ! میگم : خانوم دکترا همه ی بچه ها رو دوس دارن . میگه : نخیرشم منو بیشتر دوس داره .


قد امیر و مثله همیشه هر ماه  گوشه ی دیوار علامت میزنم . میگما آدما چرا به هر چی دل میبندن ؟؟ ازالان فکرمیکنم ما که تو این خونه نمیمونیم اون وقت خاطرات این دیوار و قد امیر و . . .

 

صدای امیر و یواشکی ضبط کردم ، که بزرگ شد گوش بده و براش خاطره بشه . از همین الان هی میشینه گوش میده و میخنده و ذوق میکنه . حس سخنوری پیدا کرده هی میگه : مامان گوشی رو بده میخوام صدام رو ضبط کنم . . .

این ایام زیبا بر شما مبارک

 

!! نوشته شده توسط مامان | 17:32 | سه شنبه ششم مرداد 1388

حرفای اشنگ امیر !!!

امیر پیشونی من رو میبوسه و میگه مامان ، پیشونیت خوش عطره . مامان دوست دارم همیشه صورتت رو ببوسم .


میپره تو بغلم و محکم میچسبه بهم و میگه : من عسلم بهت چسبیدم .


وقتی تو پارک موهاش رو باد پت کرد ، گفت : مامان نگام کن میخوام تو آینه ی چشمات خودم رو ببینم .


صبح که از خواب پا میشه و صورتش رو میشوره وقتی نگاش میکنم و بهش لبخند میزنم ، میگه : مامانی خنده ات خیلی اشنگ بود . 


 

بعد از غروب شنبه تو اون شلوغی و درگیری  ولیعصر  وقتی برگشتیم خونه ، همش میپرسه : مامان آدم بدا رو چیکار میکنن ؟ چرا آدم بدا سنگ میزدن ؟ چرا پلیسه موی اون پسره رو کشید ؟ مامان زندان کجاست ؟ چه قدر میمونن زندان ؟ و و و  . . .


امروز وقتی از دندون پزشکی برگشتم ، وقتی درد دندونش آروم شد ، محکم بغلم کرد و صورتم رو محکم ماچ و موچ کرد و گفت : مچکرم مامان ، مرسی خدا دندونم رو خوب کردی . چند بار پشت سر هم با ذوق و شوق تکرارش کرد .


هروقت دستام از خرید پره ، میگه مامان بذار کمکت کنم ، تو خسته شدی . . .


خدایا به خاطر امیر ازت ممنونم . (هیچ چی اشنگتر از لبخند و شادی فرزند نیست برای مادر )

. . .

 

!! نوشته شده توسط مامان | 21:23 | سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388

دلیل حجاب از دیدگاه امیر کوچولو !

 

مثله همیشه قد امیر و یه گوشه ی دیوار علامت زدم . قدش یه چند سانتی بزرگتر شده .

امیر می پرسه : چرا من یه دفعه اندازه ی بابائی نمیشم ؟ میگم : بابائی هم اول کوچولو بود . . . میپره وسط حرفم و میگه : آها ، بابا کوچولو بود بعد بابا یه عالمه دوست پیدا کرد الانم خودش و دوستاش بزرگ شدن با هم همکار شدن !!

براش توضیح دادم : اونا که تو بچگی با بابائی دوست بودن الان یه شهر دیگه ان یه جای دیگه کار میکنن . همکارای بابا دوستای دوران بچگی بابا نیستن .

نمیدونم امیر متوجه حرفم شد یا نه ؟


امیر میگه : مامان من میدونم بزرگ بشم صدام تغییر میکنه ! میشه بزرگ شدم صدام شبیه صدای تو بشه ؟؟!!

اجازه ی جواب نمیده و فورا میگه : اما مامانی وقتی عصبانی میشی ، اصن صدات اشنگ نیست . اصن صدات دوستداشتنی نیست . . .

 


امیر میگه : مامان بدون روسری خیــــــــلی اشنگی . مامان روسری سرت میذاری تا اشنگ نباشی و بچه ها ی همسایه ازت نخوان مامانشون بشی ؟!!

 

پ.ن : انشالله سال جدید همرا باشه با محبت و عشق برای همه شما دوستای عزیزم .  از صمیم قلبم دلم میخواد تموم خونواده ها تو سال جدید در نهایت سلامت و آرامش کنار هم سال جدید رو شروع کنن.

!! نوشته شده توسط مامان | 12:40 | پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387

گریه اشنگ نیس!

امیر می پرسه : مامان تو علفا شیر داره که گاوا میخورن شیرشون زیاد میشه ؟

میگم :  مامان ، گاوا علف میخورن تا تو تنشون تولید شیر بشه  .

میگه : مامان تولید چجوری انجام میشه ؟

. . .

 


امیر به کوه اشاره میکنه و میگه : مامان ، خدا که این کوه رو زیبا آفریده ،  وقتی نگاه میکنم حال میکنم ، عش*  میکنم .

میگم : مامانی ، باید بگی لذت می برم .

می گه : نه ، عش میکنم .

میگم : باباش ، یه چیزی بگو !

امیر میگه : مامان ،  حواس بابائی رو پرت نکن داره رااندگی* میکنه .

(البته الان تا میخواد بگه حال میکنم فورا حرف رو عوض میکنه میگه لذت می برم . )


 

سیاوش می خونه : گریه کن گریه قشنگه . . .

امیر اعتراض میکنه میگه : نه ، گیه اشنگ نیس . گیه اصن اشنگ نیس . تازه مامانی هم گفته : گیه برا چشام سمه .

 


امیر میگه : مامانی وقتی منو با خوشحالی نگاه میکنی خیــــــــــــــــــلی اشنگ* میشی .

 


پ.ن :*عشق . رانندگی .گریه . قشنگ . *

 

!! نوشته شده توسط مامان | 23:14 | سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

سایه ها . . .

سلام  

امیر میگه : مامان سایه های ما مهمونای ما هستن !!!

میپرسه : مامان اگه به آسمون دست بزنیم چی میشه ؟

تازه دیشب ازم خواسته شب که میشه با هم ،  من و امیر دوتائی بریم خورشید رو پیدا کنیم تا شبا همه جا روشن باشه و کسی نخوابه دلیلش رو هم گفته .  میگه نمیخواد شبا مجبور باشه بخوابه . درست از زمانی که مجبوره تنهائی بخوابه به این فکر افتاده . 

 امیر منو به این دلیل دوست داره که میبوسمش . میگه مامان اگه من رو نبوسی دوستت ندارم !!!!

 

!! نوشته شده توسط مامان | 11:38 | جمعه چهارم بهمن 1387

خدا خوبه !!!

مشغول رسیدگی به کارهای روزمره ام ، صدای امیر رو میشنوم  . . .

 میشنوم که میگه : نه شیطونک به حرف تو گوش نمیدم . خشمگین نمیشم . اسباب بازیام رو دیگه پرت نمیکنم . نه ، شیطونک تو بدی . خدا خوبه . من فکر میکردم شیطونک  همون خداس . اما مامان میگه شیطونک بده . آره مامان راس میگه . تو همش به من میگی کارای بد بد بکنم  . تو میگی مامانی رو اذیت بکنم . نه من دیگه میدونم شیطونک خدا نیس  . دیگه به حرف تو گوش نمیدم شیطونک .

خدا خوبه . من خدا رو دوس دارم . مامان میگه خدا هم بچه ها رو دوس داره . میگه مراقب منه . اما نمیدونم چرا خدا دیده نمیشه . دلم میخواد خدا رو ببینم . مامان به من  نمیگه خدا چه شکلیه . (به دور و برش نگاه کرد به سقف اتاق نگاه کرد) و بعدش گفت : مامان میگه خدا همه جا هست  ، اما چرا من نمی تونم ببینمش ؟؟!!

 

یواشکی از پشت در اتاق نگاش میکنم . میبینم داره این حرفا رو واسه خودش بلند بلند میگه. دلم میخواد برم تو اتاق و لپش رو سفت ماچ کنم . اما ، نه . خلوتش رو به هم نمیزنم . . .

 پ.ن ۱:   چون تو کارتون سندباد اون شیطونه اسمش خدای بدی بود امیرفکر میکرد که شیطونک خداس .

 پ.ن ۲ :عید بر همه مبارک

!! نوشته شده توسط مامان | 20:25 | یکشنبه هفدهم آذر 1387

امیر و دوچرخه سواری

دوستای عزیزم سلام .

 امیدوارم حالتون خوب باشه و لحظه های زندگیتون پر از خیر و خوشی .

از دوستای عزیزم که  تو این مدت منو فراموش نکردن  ممنونم .

 به خاطر تاخیر در پستم عذر میخوام .

 گاهی با خودم تو خلوت خودم فکر میکنم که چه قدر دلم میخواد مامان خوبی باشم و  بتونم پسرم رو خوب تربیت کنم . پسری مهربون ،  آروم و با ادب .

همیشه سعی ام رو کردم کاری نکنم که تاثیر منفی داشته باشه ،  با اینکه گاهی حرفی که نباید میزدم رو زدم و کاری که نباید میکردم رو انجام دادم .

واقعا مادر بودن مسئولیت سنگینیه . همیشه از خدا میخوام یاری ام کنه تا بتونم پسرم رو خوب تربیت کنم .

تو برنامه ی هفتگی امیر طوری برنامه ریزی کردم که 3 روز در هفته به مدت 2 الی 3 ساعت بعد از ظهر ها ببرمش پارک دوچرخه سواری . پسرم مقداری میوه یا آجیل برای تغذیه همراه خودش میاره . یه جورائی عاشق دوچرخه سواری شده . میدونم خیلی براش لذت بخشه .

 

موقع دوچرخه سواری مدام ازش میخوام که آهسته رکاب بزنه و احتیاط کنه . اما تا گرم دوچرخه سواری میشه تندتند رکاب میزنه و حرف گوش نمیده .

میگم : پسر گلم ، عزیزم آروم تر رکاب بزن تا تصادف نکنی . ممکنه به عابر بزنی یا بفتی تو جوب وسط پارک .تو اون لحظه گوش میده اما دوباره کمی جلوتر با سرعت میره .

 یه روز که با سرعت میرفت فرمون از دستش خارج شد و از دوچرخه پرت شد روی زمین حالا بماند که خودش و دوچرخه و من چی شدیم  . . .

بعد از اون ماجرا با احتیاط دوچرخه سواری میکنه .

با خودم فکر میکنم که کجای کار من اشتباه بوده . چرا قبل از اینکه این حادثه پیش بیاد احتیاط نمی کرد . دلم میخواد وقتی باهاش حرف میزنم و راهنمائی اش میکنم به حرفم گوش بده قبل از اینکه خطر رو حس کنه یا خدائی نکرده براش مشکلی پیش بیاد .

!! نوشته شده توسط مامان | 10:58 | دوشنبه یازدهم آذر 1387

 

!! نوشته شده توسط مامان | 20:49 | شنبه ششم مهر 1387

لطف حق با تو مداراها کند                            گر که از حد بگذری رسوا کند

در بیابانها اگر صدسال سرگردان شوی             به از آن است در وطن محتاج نامردان شوی

این دوبیت رو بیشتر از باقی ابیات لابلای صحبتهای آقاجون میشنوم . مرد عجیبیه . با اینکه آدم  خیلی سختگیریه اما همیشه حرفا و نکته های خیلی مهمی رو بهم یاد داده . تک تک ابیات مولانارو حفظه . و طرفدار پر وپاقرصه پروین و اشعارشه .

هروقت میخواد نکته ای رو بهم گوشزد کنه با یک بیت منو متوجه میکنه . احادیثی که میگه و ضرب المثلا همه و همه همیشه پراز نکته و درسه  برام .

خیلی مرد عجیبیه . گاهی فکر میکنم اصلا دوستم نداره اما در همون لحظه حرفی میزنه که تمام محبتش رو تو همون کلمه و شعرش نثار آدم میکنه و پشیمون میشم از فکری که کردم .

پ.ن:

به نظر من زندگی پر از نکته های ریزیه که اگه بهشون توجه نکنیم بزرگترین لطمه  رو میخوریم .

 

!! نوشته شده توسط مامان | 17:47 | سه شنبه دوم مهر 1387

سحری رو آماده کردم اومدم رو تخت امیر دراز کشیدم . امیر هم اومد کنارم و مثله همیشه دستم رو گرفت . لپش رو گذاشت رو لبم و گفت مامانی محکم ببوس منو . منم تمام صورتش رو محکم ماچ مالی کردم .
اومد نشست رو دلم لبش رو غنچه کرد و گفت : مامانی یبین من امیر حسین خوبی شدم دیگه گریه رولبام نیست. دارم میخندم. بعد خم شد و شروع کرد به بوس کردن صورتم . بعد گفت : مامانی میشه من رو گیلی گیلی کنی . من تو رو دوست دارم . میشه با من بازی کنی . منم محکم تو بغلم چلوندمش و شروع کردم به گیلی گیلی دادنش . امیر هم بلند بلند جیغ میکشید و میخندید . . .

!! نوشته شده توسط مامان | 21:27 | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

بازی شغل ها

سلام !

 

خواهر گلم شیرین خانوم(جودی ) من رو به یه بازی دعوت کردن .

 تو این بازی باید اسم 5 تا شغلی که دوستم میاد  و 5 تا شغلی که دوستم نمیاد رو بنویسم بعدش 5 نفر و به این بازی دعوت کنم .

منم که عاشق بازی کردن ،  تصمیم گرفتم تو این بازی شرکت کنم .

 

۵ تا شغلی که  دوسشون دارم:

یکی : غواصیه . اونم تو عمق اقیانوس ها .

 

دومیش : فضانوردیه .  برم تو کهکشهانا و سیارات . ترجیحا سمت نپتون ، پلوتون که سرد باشه . البته زحل هم خوبه فقط خورشید نه ! آخه  میسوزونه . به قول یه بنده خدائی میخواست بره کره ی خورشید گفت صبر کنم شب بشه   که خورشید نسوزونتم .                                                                     این از این !

 

سومیش : دریانوردی رو دوست دارم  و کشف جزیره های دور افتاده که هیچ بشری پاش به اونجا نرسیده باشه .

 

چهارمیش : جادوگری رو هم دوست دارم . البته نه خیلی زیاد اما دلم میخواد از علم جادو خبر دار باشم .

 

آخریشم : کیمیاگریه !!!

 

پنج تا شغلی که خوشم ازشون نمیاد :

 اولیش : از منشی بودن بیزارم

دومیش : فروشندگی ،  خیلی از این شغل بدم میاد .

 سویش : خیاطیه .

 چهارمیش : حسابداریه . از حساب کتاب بدم میاد . مخصوصا حساب پس دادن .

 آخریشم : آرایشگریه .

 

و حالا نوبت  دعوتنامه است :

آجوهای گلم همتون دعوتید باید شرکت کنید (سایه عزیزم، بانو ی جنگل ، بتی جونم ، هایدی ، ((سارا و حنا ))هم که نیستن ) ، مامان طلای مهربون ، کاتالیا عزیزم ، سمیه خانوم ، و آقای حسن شیرعلی عزیز .

موفق و پیروز باشید

 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 9:57 | پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

سلام!

 آخ که چه قدر دلم میخواد تو یه روستای دو رافتاده وسط جنگل زندگی کنم . میدونید چرا؟ الان براتون میگم .

 شما هم اگه جای من بودید همین رو می گفتید . ساعت رو کوک کردم که واسه آماده کردن سحری خواب نمونم . هوا هم خیلی گرم بود تصمیم گرفتم پنجره رو باز کنم و زیر پنجره بخوابم تا از نسیم خنک شهریور ماه فیض ببرم .ساعت 3  بود که با صدای یه ماشین بزرگ فک کنم کامیون یا تریلی بود از خواب بیدار شدم .انگار نصفه شبی داشتن بار خالی میکردن نمیدونم اهن بود چی بود اما تمومی نداشت . سرم رو بردم زیر لحاف نه انگار ول کن نیست این صدا . سرم رو گرفتم زیر بالش تا صدا کمتر شه اما انگار که نه انگار که نه انگار .

بلند شدم رفتم تو آشپزخونه سماور رو روشن کردم . دوباره اومدم تو اتاق که یه چرت بزنم تا ساعت 4 نشده یه دفعه صدای قیییییییج ماشین . . .

 

چشام قرمز شده بود ساعت شد 3.5 داشت خوابم میبرد که صدای گریه نوزاد از خواب پروندم منم هول به دورو برم نگاه کردم بعد یه دفعه یادم اومد که من که نوزاد ندارم . نگوصدا از خونه ی همسایه است . اصلا گله نمیکنم. آخه خودم هم یه دورانی با امیر کوچولو شب زنده داری داشتم . دلم به حال اون مامانه سوخت . گفتم ایشالله زودی زود خوابش میبره تا هم مامانش استراحت کنه تا هم من بخوابم

 خلاصه اینکه خواب از سرمون پرید پاشدم پنجره اتاق رو بستم و رفتم سراغ آماده کردن سحری و . . .

 پ.ن : حالا روستا که نه . همین جا خوبه . فقط کاش صدا ها کم بشه . اصلا دیگه شبا پنجره رو باز نمیذارم

 

 

                                                                                                        موفق و پیروز باشید .

!! نوشته شده توسط مامان | 11:33 | یکشنبه هفدهم شهریور 1387

سوالهای امیر

سلام !

بچه ها تو ذهنشون هزار و یه سوال وجود داره  و تا از جواب سوالشون مطمئن نشن دست بردار نیستن .

امیر هم هر روز سوالهائی تو ذهنش مطرح میشه و تا جوابش رو نگیره  بی خیال نمیشه .

سوالهای امیر !

 امیر : مامان هندونه ها از درخت میان ؟

 مامان : نه مامان ، از زمین میان .

 امیر : مامانی ، هندونه ها اول کوچیکن بعد بزرگ میشن ؟

 مامان : آره مامان .

 امیر : مامااااااااانی ؟

 مامان : بله ؟

 امیر: هندونه ها  مگه باید آب بخورن ؟

 مامان : آره مامان

 امیر : مامانی  ، تو و بابائی اول کوچولو بودین ؟

 مامان : آره ، مامان

 امیر : شما کوچولو بودین من کجا بودم ؟

 مامان : تو داشتی با فرشته ها بازی می کردی .

 امیر : همه ی بچه ها پیش فرشته ها بودن ؟

 مامان : آره مامان

 امیر : مامان ، سنجابا گردو میخورن ؟

 مامان : آره مامان .

 امیر : با دندوناشون میشکونن ؟

 مامان : آره عزیزم

 امیر : اگه دندوناشون بشکنه دوباره دندون درمیارن ؟

 مامان : از کجا فهمیدی؟

 امیر : آقا هه تو تلویزیون می گفت .

 مامان : آره پسرم

 امیر : مامان منم گردو رو با دندونم بشکونم  ، دوباره دندون درمیارم ؟

 مامان : نه پسرم

 امیر : مامان چرا پرنده ها آب میخورن سرشون رو می یبرن بالا ؟

 مامان : واسه اینکه بگن خدایا شکرت

 امیر : یعنی آدما آب میخورن میگن سلام بر حسین پرنده ها آب میخورن میگن خدایا شکرت ؟

 و این سوالها ادامه دارد!!!

!! نوشته شده توسط مامان | 18:58 | سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

سوتی مامان

سلام!

رفته بودیم مهمون ی خونه عزیز و آقا جون .

عزیز تو آشپزخونه مشغول رسیدگی به کارا بود .آقا بابا هم تو اتاق داشتن عبادت میکردن . من و آقاجون تو حال نشسته بودیم وداشتیم تلویزیون تماشا می کردیم . خبرنگار داشت در مورد ملی شدن صنعت نفت صحبت میکرد . آقاجون گفتن : عروس گلم اون سالی که جناب مصدق  نفت رو ملی کردن من ۲ ساله بودم. بعدش گفتن که نفت سال ۳۰ ملی شد و ایشون سال ۲۸ متولد شدن .

بعد از من پرسیدن :امسال سال ۷۷ه ؟ من هه ذره جلو آقاجون خجالتی ام . وقتی از من سوال می پرسن احساس میکنم که استاد فیزیکم داره از من سوال میپرسه !!بدون اینکه فکرکنم گفتم نه آقاجون سال ۷۸ه .

بعد ایشون اصرار کردن که نه سال ۷۷ه و من اصرار که سال ۷۸ه .

وقتی داشتم اینا رو مینوشتم نمیتونستم جلو خنده ام رو بگیرم 

بعدش واسه اینکه مطمئن شیم از عزیز پرسیدم : عزیز ما سال ۷۸یم مگه نه ؟!

عزیز هم معمولا هرچی من بگم میگه درسته تایید کرد .

بعد آقای بابا خنده کنان از اتاق اومدن بیرون و گفتن : واسه ۱۰ سال پیش چونه نزنین ما سال ۸۷یم . . .

 

پ.ن : خودمم موندم چرا فکر کردم سال ۷۸یم؟؟؟ 

!! نوشته شده توسط مامان | 9:53 | شنبه نهم شهریور 1387

فرفره

 

سلام !
فرفره ی امیر و بر میدارم و شروع می کنم به بازی . زل میزنم به چرخش فرفره و تو عالم خیال میرم به روزائی که مشهد بودم . اون روزائی که امیر هر صبح می رفت تو حیاط آب بازی میکرد .اون روزائی که هر غروب به گلدونای لب باغچه آب میدادم
فرفره هنوز داره میچرخه با خودم میگم چه خوب بود اگه ما هم یه باغچه پر از گل داشتیم  بعد هر روز بهشون آب میدادم
طراوت و شادابی گل و گیاه به آدم نشاط میده .
با خودم فکر میکنم درسته زندگی پر از حادثه است . پر از غم پز از شادی . به قول دوس جونم اگه این چیزا تو زندگی آدم نباشه و این حس ها وجود نداشته باشه دیگه فرق آدم و حیوون تو چیه
حقیقت زندگی تو همین پستی و بلندی هاست که تو تمام لحظه ها و ساعتامون جریان داره . چرخش فرفره آروم میشه . نسیم ملایمی پرده رو به رقص درمیاره .
با آروم شدن فرفره فکرای در هم منم آروم میشه .
تصمیم میگیرم دیگه به چیزی فکر نکنم . به ساعت نگاه میکنم ، الانه که آقای بابا بیاد خونه با خودم میگم چه خوب میشه پیشنهاد چندتا گلدون رو بدم
عطر پاییز داره میاد . سعی میکنم به آسمون به بارون و به پاییز و چند تا گلدونی که قراره بخرم فکر کنم . . .
پ.ن : دوست خوب بزرگترین نعمته

موفق و پیروزباشید

!! نوشته شده توسط مامان | 18:33 | دوشنبه چهارم شهریور 1387

سلام!

تو یه بعد از ظهر گرم تابستونی ، من وگنجیشکم(امیر کوچولو ) مشغول توپ بازی بودیم .

اون توپ رو واسه من شوت میزد من هم واسه اون . گرم بازی شدم و تصمیم گرفتم یه شوت حرفه ای به توپ بزنم. شوت زدن همانا و مصدوم شدن همانا . . . 
 بعد از کلی دکتر و دوا درمون فعلا پاتم تو گچه . حالا گنجیشک من  خیلی غصه میخوره . میگه مامانی دلم واسه  پاتت میسوزه .، کاش پاتت زود خوب شه . دیگه باهات توپ بازی نمیکنم !!!
بعضی وقتا هم خشمگین میشه میگه مامان حوصله ام سر رفت زود خوب شو دیگه.

واقعا گاهی یه اتفاق ساده عجب ماجرای طولانی پشت سر داره . 

 پ.ن ۱: این عکس هم واسه اینکه درس عبرتی باشه براتون موقع بازی با بچه ها احتیاط کنید .

 پ.ن۲:امیر کوچولو من خودش میگه مامان منو گنجیشک صدا کن . وقتی هم جیک جیکش  خیلی بلند میشه  ، میگه مامان منم تلاغ گنجیشکه

موفق و پیروز باشید .

!! نوشته شده توسط مامان | 6:54 | شنبه دوم شهریور 1387

امیر و توجیه

 سلام !

مشغول گردگیری خونه بودم ، متوجه چیزهای جالبی شدم .

مثلا  ، دستگیره ی جاکفشی کنده شده بود ، یکی از شیشه های میز تلویزیون شکسته بود دستگیره ی کشوی لباس امیر در اومده بود .

بعد از گردگیری رفتم سراغ مرتب کردم اسباب بازیهای امیر

خیلی جالب بود جز یکی تو تا از ماشینهای امیر بقیه اسباب بازی ها ناقص بودن . مثلا  ، پای مرد عنکبوتی شکسته بود دست مرد خفاشی جدا شده بود فرمون کامیونش در اومده بود . دره ماشین پلیسش شکسته بود و موتوراش داغون بودن .

کمد اسبابازی اش هم تو همون قضیه ای که قبلا براتون نوشته بودم درب و داغون شده بود .

دست امیر و گرفتم و اسباب بازی هاش رو نشونش دادم  بعدش پرسیدم مامان چرا مراقب اسباب بازی ها و وسایل خونه نیستی ؟!

سینه سپرکرد و با اعتماد به نفس گفت : مامان تقصیر من نیست !! مرد عنکبوتی و مرد خفاشی با هم مبارزه کردن داغون شدن . تازه ماشین پلیس با کامیون تصادف کرد مواظب نبود .

پرسیدم چرا شیشه میز تلویزیون روشکوندی گفت : آخه همش میخواستم کارتون بذارم اذیت میشدم شیشه رو باز کنم  .

وخلاصه واسه تک تک کارهاش دلیل آورد

 پ.ن : میترسم از روزی که تموم وسیله های خونه رو با توجیه های مختلف ناقص کنه

موفق و پیروز باشید .

 

!! نوشته شده توسط مامان | 10:0 | سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

قصه امیر

سلام دوستای عزیزم !

 این سفر هم به خیر و خوشی تموم شد . دلم واسه خونه خیلی تنگ شده بود .

 به قول آبجی سایه اگه تو قصر پر از  طلا هم که باشی با ز هیج جا مثل خونه آدم نمیشه . تو حرم به یاد همه شما بودم . . .

یکی از خاطرات امیر کوچولو رو براتون تعریف میکنم . بعدا عکس امیر تو مشهد رو براتون میذارم .

یه روز که مشهد بودیم و امیر طبق معمول هر صبح تو حیاط مشغول بازی کردن بود

 توپ شیطونکش افتاد تو باغچه بعد از من کمک خواست تا واسش پیدا کنم.

خلاصه من و امیر با کمک هم توپ شیطونک رو پیدا کردیم .

ظهر که آقای بابا از کلاس برگشته بودن موقع ناهار همه دور میز جمع شدیم

و امیر خان شروع کردن به تعریف قصه ی صبح  که : یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود

  به وسطای قصه که رسید ادامه قصه یادش رفت واسه همین شروع کرد دوباره قصه رو تعریف کردن که :

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود دوباره وسطای قصه ،

دائی امیر گفت : امیر خان یک لیوان آب به دائی میدی .

امیر گفت : اه ، دوباره میگم و خلاصه یک ساعت تمام ما دور میز نشستیم تا امیر ماجرای توپ

 رو تعریف کنه . صحنه ی جالبی بود امیر لب به غذا نزده بود بقیه هم دلشون رو گرفته بودن از بس خندیدن .

پ . ن 1: کجا میرید صبر کنید امیر میخواد قصه اونروز رو براتون تعریف کنه . . .

پ . ن2 : میلاد با سعادت حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف ) بر همه شما مبارک باد .

موفق و پیروز باشید


 

!! نوشته شده توسط مامان | 12:11 | یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387

 روز مرد  بر هر دوی شما مبارک باشه ! هر دوی شما رو اندازه ی تموم قشنگی ها دوستتون دارم .

شما که قشنگ ترین بهانه برای زندگی من هستید .

 

!! نوشته شده توسط مامان | 8:0 | سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

فیلم . . .

سلام دوستای گلم!Flower

آخ جونمی جون . بازم بازی .

دوست خوبم آقای حسن شیرعلی عزیز من روبه یه بازی دعوت کردن که  در مورد فیلمه . بعد گفتن که اجباریه ، البته من قبلا گفتم رو حرف دوس جونام حرفی نمی زنم و با کمال میل تو این بازی شرکت می کنم .  بازی از این قراره که باید  اسم فیلم های مورد علاقه بعد  بازیگرای محبوب و کارگردانائی که خوشمون میاد رو بنویسیم .

فیلم های مورد علاقه :

من فیلمهایی  رو دوست دارم که اول موضوعش قشنگ باشه بعد بازیگرش رو دوست داشته باشم یعنی قشنگ بازی کنن . تصویر برداری وفضاسازی  اش هم  قشنگ باشه .

ماه تلخ ، بی وفا( UNFAITHFUL) ، مرا آهسته بکش (KILLING ME SOFTLY) ، برنده فریدا (WINNER) ، کازابلانکا ، برباد رفته ، مالنا ، پیانو ، قرمز(RED) وکیل مدافع شیطان ، جن گیر و حلقه ی سبز .

و خب خیلی فیلم های دیگه که اگه بخوام بنویسم یه چند صفحه ای میشه .

بازیگران مورد علاقه :

پرویز پرستوئی ، براد پیت ، آمیتا پاچان ، تام کروز ، جک نیکلسون ، نیکل کیدمن ، آنجلینا جولی ،فریدا کالو و . . .


و کارگردانا :

کارگردانا رو زیاد نمی شناسم  .

آقای حاتمی کیا  و مستر تورناتوره .

تموم شد ،  به همین سادگی !

حالا می رسیم به قسمت اصلی یعنی دعوت نامه . دوستان هرکسی دوست داره میتونه شرکت کنه .

 

 :مامان نی نی ، بانوی جنگل ، ترنم ، مانیا عزیز ،تاتوره خانوم ، شیرین خانوم  .  

خوش و خرم باشید


 

!! نوشته شده توسط مامان | 11:20 | پنجشنبه بیستم تیر 1387

عمو باغبون

! Flower

محله ی ما یه باغبون پیر و زحمت کشی داره که یه وقتائی خیلی خیلی مهربونه و یه وقتائی نه ،هه ذره عصبانیه

وقتی عصبانیه ، از چهره اش میتونی حدس بزنی که همین الان با بچه های شیطون سر وکله زده که توپشون رو رو گلا و چمن ها نندازن ، من هم سعی می کنم اون روزا ازش فاصله بگیرم تا یه وقت شلنگ آب رو از عصبانیت روم نگیره و من رو رسوا نکنه !

امروز که داشتم میرفتم کلاس اون هم زیر این آفتاب سوزان که اگه هه دونه تخم مرغ رو کله ام می شکوندند درجا میپخت! ،دیدم عمو باغبون ما داره با زحمت فراوون به چمنا و گلا آب میده ،  وای که چه قدر دلم می خواست شلنگ آب رو از دستش بگیرم و دست و روم رو بشورم .
اما ، نه!!

من مثله خانوم های محترم (!)رفتم جلو ، سلام و خسته نباشید گفتم .
عمو باغبون هم با روی خوش و لبخند جواب سلامم رو داد .
تو دلم گفتم :"عجب صبری ! چه روحیه ای"

واقعا ، چه قدر زیادن آدم های زحمتکش تو این جامعه  که با روی خوش تلاش میکنن و واسه آبادی این مملکت زحمت می کشند .
حالا منه (قدر نشناس) واسه یه کلاس رفتن ،هی غر میزنم که ،چرا اتوبوس نیومد ، چرا اتوبوس کولر نداره ، چه قدر هوا گرمه ، پزیدم و . . .و . . .و . . .

پ.ن : الان یه نیم ساعتی میشه برگشتم ، اما نه که این وبلاگ از نون شب هم واجب تره اومدم آپش کنم بعد برم به فکر نون شب باشم .(شام چی بپزم؟؟؟ )

خداجونم به خاطر همه چی ازت ممنونم .

!! نوشته شده توسط مامان | 21:50 | دوشنبه هفدهم تیر 1387

دزدای دریائی

سلام !


امیر عاشق دویدن توی پارکه . و خیلی دوست داره من و باباش هم بازیش بشیم . من هم سعی می کنم هر روز غروب ببرمش پارک حالا نه هر روز غروب هر 3 یا 4 روز یه بار اصلا بذارید دروغ نشه  هروقت بیتونم می برمش پارک .
کلی دنبال هم می دویم و تو جوی کنار پارک که درختها سایبونشن سنگ پرت می کنیم . و مثله همیشه روسنگ فرش پارک لی لی بازی می کنیم .
امروز غروب لب جوی نشسته بودم و و امیر داشت سنگریزه ها رو می نداخت تو آب و می گفت : مامان ببین اینا همشون قایقه دزدای دریائی ان ،  دارن میرن تا به دریا برسن .مامان کاشکی من و  تو کوچولو بشیم بعدش سوار این قایق ها بشیم و بریم تا برسیم به دریا .

یه نگاهی فیلسوفانه بهش انداختم و پاشدم محکم بغلش کردم و گفتم : بعد میگن چرا من این بچه رو می چلونم .

انقد از این بوس تفی ها کردم که خودش گفت : مامان بسه بوست تموم میشه ها .

پ. ن : خداجونم خیلی دوست دارم

!! نوشته شده توسط مامان | 20:0 | جمعه چهاردهم تیر 1387

 

همسر مهربونم، آبجی جونای نانازم،دوس جونای گلم و پسر خاله مهربون، ممنونم به خاطر تبریکات و مهربونی هاتون

!! نوشته شده توسط مامان | 9:1 | جمعه چهاردهم تیر 1387

معجزه

سلام .

شما چه قدر به معجزه اعتقاد دارید . من که زندگیم پر از معجزه است. بارها امیر جلو چشمام از دست دادم و خدا دوباره امیرم رو به من بخشیده . 

امیر حسین نازنین من هرچه بزرگتر میشه شیطونی هاش هم بزرگتر میشه .
 دیشب امیر حسین متر خیاطی روبرداشته به دستگیره ی کمدش وصل کرده و همین طور که مشغول بازی بوده متر رو کشیده و دامب

صدائی شبیه صدای انفجار تو خونه پیچید .  وقتی اون صحنه ی وحشتناک رو دیدم فقط به دور و برم نگاه کردم تا امیر رو پیدا کنم .
یاد آوریه اون لحظه تنم رو می لرزونه . خدا بهمون رحم کرده که کمد سمتی که امیر کشیده نیفتاده . واقعا معجزه شده . انگار فرشته ها اومدند پایین و امیر من رو نجات دادند .

خدا جونم ازت ممنونم با تموم بدی های من همیشه بهم لطف داشتی و ازت می خوام همیشه مراقب پسر عزیز من ، که تموم عشق و زندگی منه باشی.

پ.ن : منظره ی سقوط کمد

!! نوشته شده توسط مامان | 21:7 | چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

دوستای مهربونم سلام !

 امیدوارم که حالتون خوبه خوبه خوب باشه . و لحظه هاتون پر از شادی و قشنگی باشه .

 40 روزه که از فوت عموی امیر میگذره و هر چی که بیشتر میگذره دلمون بیشتر براش تنگ میشه .

 دیشب ،  از شما ل برگشتیم . امیر خیلی بی قراری میکنه و بهونه ی عموش رو می گیره  .

 چند روز پیش که مشغول کارهای مراسم بودیم امیر اومد پیشم و گفت : مامانی ، میخوام دو تا بال بخرم تو به دستام وصل کنی بعد من پرواز کنم و برم تو  آسمونا تا عمو قاسم رو پیدا کنم و بیارمش روی زمین تا همیشه اینجا باشه

گفتم : که واسه همیشه پیش ما بمونه ؟

گفت : پیش ما نه ، بره پیش زن عمو تا ان قده گریه نکنه

 با شنیدن حرفای امیر اشک تو چشمام جمع شد . درک مرگ برای ما آدم بزرگا سخته چه برسه به بچه ها .

 امیر کوچولو هنوز منتظره تا عموش از آسمونا برگرده بیاد پیش ما .

 برای شادی روح عمو ی امیر فاتحه بخونید . ممنونم .

 موفق باشید

!! نوشته شده توسط مامان | 20:2 | سه شنبه یازدهم تیر 1387

پارک

سلام

 

ساعت 3 بعد از ظهر بود . این ساعت روز رو خیلی دوست دارم چون شهرک آروم  و بی سر و صداست ، بچه ها می مونن تو خونه و استراحت میکنن .

البته امیر من جز اون دسته از بچه هاست که سالی یه بار ،  بعد از ظهرها می خوابه .

داشتم کتاب می خوندم ،  امیر اومد دست من رو گرفت و گفت : مامانی میشه منو ببری پارک .  گفتم : نه مامان ، بیرون خیلی گرمه سرمون می سوزه . امیر گفت :  مامان من خیلی سردم شده .  میشه منو ببری پارک گرم بشم .

کتاب و بستم و زل زدم به چشماش تا از رو بره  ، اما نه امیر همیشه یه راه حل واسه رسیدن به هدفش داره .
منم که حوصلم سررفته بود بردمش پارک .

عجب بادی می وزید . تا حالا پارک و به این ساکتی ندیدم . شایدم دیدم اما یادم نمونده .
امیر رو سنگ فرش پارک لی لی می رفت و مراقب بود پاش رو خط نره .
تو جوی وسط پارک هه دونه کلاغ داشت آب تنی می کرد . امیر گفت : مامان این تلاغه  حتما اون تلاغی نیست که ماهی منو خورده .
قضیه ی ماهی برمی گرده به عید 2 سال گذشته . اما نمیدونم امیر چرا یادش نمیره .

بعد به کلاغ گفت : آب بازی کن آقا تلاغه .  من نمیخوام اذیتت کنم . من دوست دارم . خدا حافظ .
از این ابراز محبت امیر به کلاغ خوشم اومد .
بعد یه چوب پیدا کرد و  سمت  تاپ و سرسره  دوید  . منم رو صندلی نشستم و بازی امیرو تماشا کردم . . .

پ.ن :

۱: امیر کم کم بزرگ و بزرگ تر میشه و من باید بیشتر مراقبش باشم و بیشتر وقتم رو برای تربیت و بازی کردن باهاش بذارم .

 

                                                           موفق و پیروز باشید


 

!! نوشته شده توسط مامان | 11:9 | جمعه هفتم تیر 1387

 

به یاد لالائی های دیروز
لالائی شبانه ای را برایت می خوانم
لالالا کودکم لالا
لالالا مونسم لالا
قطره ای اشک آرام از گوشه ی چشمم بر گونه ام می غلتد . سر بر تخت بیمارستان تکیه می دهم و تو با دستان کوچکت اشک را پاک می کنی و چنان به لبانم می نگری که می دانم هنوز دلت لالائی می خواهد .

در هر اتاق ،  مادری دلشکسته بر بالین فرزندش لالائی می خواند تا درد کودک را کم کند اما دلی پر درد دارد . پنجره ی اتاق بیمارستان را باز می کنم.

مهتاب لبخندی به روی ماه کودکم می زند . من می خوانم
گل ناز و قشنگ من لالالا لالالا لالا
امیر و مونسم لا لا    عزیز و همدمم لالا

دلم می خواهد من هم لالائی مادر را بشنوم

راستی چه قدر سخت است مادر بودن !

 

پ.ن : سلام !

تولد حضرت زهرا و روز مادر و روز زن رو به شما دوستای خوبم مخصوصا مامانای گل تبریک میگم .

این ماجرای لالائی مال سال گذشته است و خدا رو شکر امیر الان حالش خوبه .

انشالله همه ی مامانا و بچه ها و بابا ها سالم باشن . تا همیشه کانون گرم خانواده ها سرشاراز عشق و آرامش باشه .

موفق باشید

 

!! نوشته شده توسط مامان | 11:2 | شنبه یکم تیر 1387

مسئولیت

 

سلام .

همینطور که تو آشپز خونه مشغول غذا پزیدن بودم صدای تلویزیون رو هم زیاد کرده بودم تا به سخنرانی آقای بانکی (اگه اشتباه نکرده باشم )تو برنامه چشمه رضوان گوش بدم .

سخنرانی اش خیلی قشنگ بود . داشت از حق و حقوق زن دفاع میکرد . خوب یکی نیست بگه الان وقته گفتن اینا ست . آخه مردا که تو اداره سرشون گرمه و خوب فقط خانوما گوش میدن خانوما هم این چیزا رو میدونن ..

یه چیز جالبی گفت  ، که براتون مینویسم .

خوب مامان باباها ئی که تازه بچه دار میشن بهتر درک میکنن .

همه مامانا با به دنیا آوردن نی نی هاشون باید خواب رو ببوسن و بذارن کنار . چون نی نی طی یه قرارداده 24 ساعته باید بیدار بمونه و گریه کنه . یا شیر میخواد یا پوشکش عوض شه یا دل درد داره که باید گری میچر داد البته میگن خارجیش خوبه اما تا اونجائی که من یادمه ایرانیش زود تر بچه رو آروم میکرد .

چی میگفتم .

آهان . اگه بخواهیم مرد ها رو در این موقعیت طبقه بندی کنیم به 4 دسته تقسیم می شوند :

1: گروهی از آقایون اتاق خوابشون رو جدا میکنن تا صدای بچه اذیتشون نکنه .

2: گروهی از آقایون اتاق خوابشون رو جدا نمیکنن اما همراه با گریه کردن بچه غر میزن که بچه رو ساکت کن میخوام بخوابم .

3: گروه دیگه ،اتاق خوابشون جدا نمیشه و اونقدر خوابشون سنگینه که اصلا متوجه قیل و قال نی نی نمیشن

و گروه مهمی که این آقا هم اشاره کردن
4: گروهی هستن که به همسرشون قول میدن تو نگهداشتن شبانگاهی بچه سهیم باشن .

و حکایت از این قراره

بابا قول میدن که بعد از اینکه مامان از 12 تا 2 نیمه شب مسئولیت نی نی رو قبول کرده از 2 تا 4 نیمه شب مسئولیت نی نی رو قبول کنه .

خلاصه مامانه از ساعته 12 تا 2 بچه رو آروم میکنه بعد نوبت باباهه میشه .مامانه تا میاد بخوابه از جیغ و داد نی نی بیدار میشه و می بینه ،  بعله آقای بابا به خواب عمیق فرو رفتن و خر و پفشون پیچیده .

مامان نی نی جناب بابا رو بیدار میکنن و میگن این چه وضعشه مگه قول ندادی از 2 تا 4 مسئولیت بچه باتو باشه .

بابا میگه:
 
آره قول دادم . مسئولیتش با منه من هم دوست دارم تو این 2 ساعتی که مسئولیت با منه بچه راحت باشه جیغ و داد کنه گریه کنه .

اینم از آقایون گروه 4 .

پ.ن :من دست همه ی مامانای مهربون و می بوسم مخصوصا مامان خودم که حالا واقعا درک میکنم واسه بزرگ کردن من چه سختی هائی کشیده .

شاد باشید و همیشه عاشق بمونید

!! نوشته شده توسط مامان | 18:35 | سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

کبوتر نامه رسون

 

سلام

می گم این مشکلات زندگی گاهی خیلی پدر در آر میشه ها . . .
حالا بماند !!

آقای بابا خسته و کوفته خیلی دیر از سرکار برگشتن و تمام برنامه ریزی های من به هم ریخت .
البته سعی کردم زیاد خودم رو ناراحت نشون ندم ، اما چی کار کنم خوب از دستم در رفت . . .

به آقای بابا گفتم میشه بعد از اینکه چای نوشیدین یه سر ما رو ببرین بیرون ؟
ایشون فرمودند : نه !

من هم قهر کردم و رفتم یه اتاق دیگه و یه گوشه کز کردم .
امیر که داشت برنامه مستند شبکه 4 و می دید با دیدن من گوشه اتاق به طرفم دوید ، منم یه هو به سرم زد به امیر بگم واسه بابا پیغام ببره  . گفتم :به بابا بگو ما رو ببره بیرون .
امیر دوید پیش بابا و با صدای بلند پیغام رو رسوند .

بعد پیغام آقای بابا رو آورد که گفته : من خسته ام !

گفتم برو به بابا بگو ما هم خسته ایم .

خلاصه امیر کوچولو برای چندین بار کبوتر نامه رسون من و آقای بابا شد .
 دفعه اخر که اومد گفت : بابا گفته برو پیش مامانت بشین .
منم دست امیر و گرفتم و با عصبانیت رفتم پیش آقای بابا
آقای بابا با تعجب پرسید : چی شده ؟
گفتم : تو چی به بچه گفتی ؟؟!!
آقا بابا با چهره ی مظلوم برگشت گفت : والا من چیزی نگفتم
بعد با صورت گل انداخته گفت : فقط گفتم به مامان بگو دوسش دارم .
امیر هم شیطونیش گل کرد و این پیغام رو اشتباهی رسوند .
و همین لحظه دوست آقا ی بابا زنگ زدن که دارن تشریف میارن اینجا .

 

منم گفتم اینا رو پخش مستقیم بزارم اینجا
و زودی برم به فکر شام باشم .

خدانگهدار

 

!! نوشته شده توسط مامان | 20:0 | شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

یه چیزه جالب

 

سلام .

 آقای بابا پای کامپیوتر مشغول رسیدگی به کارهاشون بودن ، من هم مثله همسرای خوب براشون یه استکان چای ریختم

 تا بنوشن و  رفع خستگی کنن .

ایشون روی صندلی رو به طرف من برگردوند و امیر فرصت طلب من  ، تا دید بابائی

 روی صندلی رو برگردونده ،  بالشش رو از رو تخت برداشت  ، گذاشت روی

 پای آقا ی بابا که سر بخوره . . .

من هم رفتم سراغ کارا تو آشپزخونه  که با شنیدن صدای امیر حسابی خندم گرفت .

داشت به آقای بابا میگفت : بابا من  بزرگ بشم  بابائی بشم ، اون وقت  تو کوچولو می شی  و روی پاهای من سر می خوری !!

منم با دستای کفی  و اسکاج به دست ،  اومدم تو اتاق و با  دستای کفی  ،  صورت امیر رو گرفتم و لپش رو محکم بوسیدم  . ( وای که چه خوشمزه اس این لپ امیر ! )

امیر کوچولویه ناز من ،  فکر میکنه وقتی بزرگ بشه من و آقای بابا کوچولو می شیم  .

حالا شما تصور کنید بچه ها بزرگ بشن  اونوقت مامان و بابا ها بچه !!

 ( عجب دنیائی تو تصور بچه ها ست )

شاد باشید و عاشق بمونید  .


!! نوشته شده توسط مامان | 0:39 | پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

آرزو کوچولو های محال

 

سلام.

 دیروز طی یه عملیات از پیش تعیین شده ،  بابائی مهربون امیر رو وادار کردم که بعد از کلاس بیاد دنبالم .

آخه هر هفته بعد کلاس یه مسیر طولانی 2 .3 ساعته رو تا خونه طی میکنم .

دیروز به بابا خان امیر که مشغول بودن ، گفتم  : میدونستی خیلی وقته به فلانی سر نزدیم ، به نظرت بهتر نیست امشب یه سر بریم اونجا....

ایشون بزرگواری کردن و روی حرفهای من مدتی اندیشیدند و بعد : آره پیشنهاده بدی نیستا...

خلاصه خیالم راحت شد که امشب به بهانه ی خونه رفیقش میاد دنبالم .

توی مسیر رفتن به کلاس وای عجب آتیشی بود رو زمین و آسمون....

تازه چی کلی تو صف اتوبوس منتظر موندم بعدش تا ته راهو وایسادم

اما خوب به برگشت فک میکردم که بابا خان امیر میان دنبالم ...

بعد از اتمام کلاس باباخان امیر تشریف آوردن و ما به سوی منزل همکارشون روانه شدیم .

تا اینجا همه چی خوب بود غیر از اینکه به یکی از دوستان اس ام اس دادم که جوابم رو نداد

منم گفتم : ایشالله هر کی جواب اس ام اس نمیده  کفشش پاره بشه تا دلم خنک بشه .

الان هم ازش بی خبرم فک کنم کفشش پاره شده مونده وسط راه .  بعدشم نمیگه ممکنه یکی نگرانش بشه ..

.

.

(می خواستم آرزوهای محالم رو بنویسم اما قلم هیچ حرکتی نکرد .)

حالا تا اینجا که ربطی به آرزوی محال نداشت ، چون که بابا خان تشریف آوردن دنبالمون.

این رفیقی که قرار بود بریم خونشون مهمونی ،   از بندرعباس  تشریف آوردن تهران. آدمهای خوب و خونگرمی هستن.

هه دونه دخمل خوشگل دارن که امیر همیشه صداش میکنه دختر بندری .

تازه یه بار برگشته بهش گفته :دختر بندری دل منو بردی.

یه قسمتائی از  آروز های محال من  از مهمونی شروع میشه

1: آرزو مه برم مهمونی و امیر بشینه کنارم.

2: آرزومه موقع غذا خوردن امیر یادش نیاد که جیش داره .

۳:آرزومه وقتی دارم داستان م رو واسه کلاس مینویسم ، امیر صدام نکنه اینو میخوام و اونو میخوام

و...........

۴ : آرزوی محال امیر حسین که امروز واسم گفته : اینکه یه چیزی باشه که تو خونه ظرفا روبشوره خونه رو جارو کنه ناهار بپزه تا مامانی کار نداشته باشه و همیشه با من بازی کنه . (خیلی خوبه مگه نه ؟!! اما این یکی واقعا محاله)

پ.ن : خوب این آرزو کوچولو های محالم بود..بقیه آرزوهای محالم رو که خیلی بزرگن نمینویسم آخه میترسم با نوشتنش  دیگه وبلاگنویسی هم آرزوی محالم بشه

موفق و پیروز باشید


 

!! نوشته شده توسط مامان | 10:0 | سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

خاطره ی کوهستان

جای دوستان خالی به اتفاق همسر و امیر حسین رفته بودیم ییلاق خدمت پدر شوهرو مادر شوهر گرامی.امیر حسین اونقدر خوشحال شد که به محض شنیدن اینکه میخوایم بریم ییلاق زودی لباسش رو پوشید و دم در منتظرمون وایساد.

راه افتادیم .نزدیک امامزاده هاشم که رسیدیم امیر دیگه طاقتش طاق شده بود ،مدام می گفت : کی میرسیم؟؟!رسیدیم یا نه؟!...چرا نمیرسیم؟....

وقتی چشمش به گنبد طلائی امامزاده هاشم افتاد خوشحال شد و گفت :آخ جونمی جون دیگه نزدیک شدیم .بعد به بابائی گفت :بابائی میشه اینجا پارک کنی چای بخوریم،لطفا

بابائی گفت:هه ذره صبر کنی میریم تو کوهستان کنار چشمه چای میخوریم.

بعد امیر گفت:میشه من بیام جلو پیش مامانی بشینم؟ اینجا که پلیس نیست!! تازه آقا گرگه پلیسه رو خورده دیگه هم مارو جریمه نمی کنه. با این شیرین زبونی هاش سر ما رو گول مالوند و اومد  جلو نشست.

بعد از پلور به دوراهی لاسم(ییلاق پدرشوهرم اینا) رسیدیم و رفتیم تو دل کوهستان.خلاصه الوعده وفا.به چشمه که رسیدیم بابائی ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم.امیر تا از ماشین پیاده شد ، شروع کرد به لرزیدن.هوا خیلی خیلی سرد بود.یه استکان چای خورد و پرید تو ماشین.

خلاصه تا برسیم ییلاق هوا تاریک شده بود.

پدر و مادر همسرم بادیدن من توجه داشته باشید با دیدن عروس گلشون خیلی خوشحال شدن.

جاتون واقعا خالی یه غذای خوشمزه ی محلی هم پخته بودن که عالی بود،غذا خوردن همانا و شستن ظرفا با آب سرد و یخ کوهستان همانا...(میگن هرکی خربزه میخوره پای لرزش باید بشینه)

امیرهم دیگه یه جا بند نمیشد یا از سر و کله آقاجونش بالا میرفت یا میرفت سراغ عزیز جونش.آخرای شب همه دور چراع علاالدین نشسته بودیم و خوش و بش میکردیم که امیر گفت:عزیز ،چرا خمیر درست نمیکنی؟؟ خمیر کردن کار توا!!!پسر ما هم ساعت 12 شب اونم تو کوهستان حال و هوای نون پختن کرده بود.

فردا صبح بعد خوردن صبحونه رو ایوون ،من مثله عروسای گل به کارای خونه رسیدم و بعد مرتب کردن خونه ، ماشین مبارک همسر که تو سال جدید رنگ آب رو ندیده بود بهونه ای شد تا بریم لب رودخونه..

کوهستان خلوت و یه بابائی و یه امیر و یه من.هیچ کسی نبود،جز پرنده هاو چرنده ها و خزنده ها....

 بابائی رفت سراغ شستن ماشین امیرهم عاشق سنگ پرت کردن تو رودخونه من هم روی پل نشستم و خانواده ی گرامی رو تو دل کوهستان نگاه کردم.

بعد از عملیات شستن ماشین معلوم نبود ماشین شسته شد یا امیر...

 خلاصه اینکه اون روز به همه مخصوصا امیر خیلی خوش گذشت..

ما هم بعد چیدن سبزی کوهی و......به سمت خونه دوست داشتنی برگشتیم....

پ.ن: ببخشید تو عکس پشتم به شماست

 

!! نوشته شده توسط مامان | 10:0 | جمعه ششم اردیبهشت 1387

یه ضرب المثل یه خاطره!!!

سلام دوست جونای گل خودم

حال شما ؟!!خوب هستید ان شالله؟!!

 پست امروز  رو به خاطر کاتالیا جونم مینویسم.

کاتالیا جونم از من خواسته یه ضرب المثل با یه خاطره بنویسم.من هم که عمرا روی حرف دوست جونم حرف بزنم.

با اینکه به خاطر یه سری مسایل حال و حوصله نوشتن ندارم اما خوب شاید دعوت کاتالیا جونم بهانه ای باشه که حال و هوام عوض شه.

منم یه خاطره ای از زمستون پارسال مینویسم که شاید براتون جالب باشه.

یه ضرب المثل شمالی هست که میگه :(شو سیو گو سیو ===یعنی:شب سیاه گاو هم سیاه)

حالا این ضرب المثل چه وقتی به کار میره براتون مینویسم.

یه شب من وامیر و بابائی مهربونش داشتیم از سفر برمیگشتیم.

بابایی خیلی خسته بود.یه برف و کولاکی شده بود که نگو  و نپرس.جاده هراز و زمستونای برفی اش.

خلاصه تو راه نزدیک امامزاده هاشم رسیده بودیم که یه دفعه یه نفر که کاپشن سیاه تنش بود پرید وسط خیابون  بابائی امیر یه دفعه پاش رو زد رو ترمز و قییییییییییییییییییییییییییییییییییییج ........

بابائی امیر زود از ماشین پرید بیرون و دیدیم که خدا رو شکر طرف حالش خوبه. کلی عذر خواهی و اینا....

بابائی که اومد تو ماشین یه نفس عمیقی کشید بعدش من یه دفعه گفتم شو سیاه گو سیاه .

بابائی امیر هم با شنیدن این ضرب المثل یه لبخندی زد وبا یه نگاهی که من عاشق اون  نگاهشم من رو  در آغوش گرفت.

البته ناگفته نمونه امیر هم از رو حسودی پرید تو بغلمون.

 خلاصه : اینکه تو سیاهی شب طوری باشید که پیدا باشید وگرنه شو سیو گو سیو

خدا کنه متوجه این ضرب المثل شده باشید.فقط یه جائی به  کار ببرید که طرف لبخند بزنه نه اینکه یه دفعه قاط بزنه.

 

آخ دیدی چی شد؟!! دعوتنامه یادم رفت

دوست جونای خوبم از همتون که لطف میکنید به وبلاگ من و امیر سرمیزنید دعوت میکنم تا شما هم یه ضرب المثل با یه خاطره بنویسد.

۱:سایه خانوم(http://www.mamane-nini.blogfa.com/)

۲:بانوی جنگل(http://www.banoyejangal.blogfa.com/)

۳:خلوت من مامانه مهربون طلا جونم(http://shaskhin3.blogfa.com/)

۴: و همه دوستان عزیزم....

کاتالیا جونم و آقای حسن شیرعلی عزیز در این مورد پست گذاشتید واسه همین دعوت نامه نذاشتم.یه وقت گله نکنیدا.

موفق و پیروز باشید همیشه ان شالله

 

!! نوشته شده توسط مامان | 10:13 | دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

دیدار

سلام سلام صدتا سلام هزارو شونصد تا سلام.

وای که چه قدر خوشحالم.

اگه تو هم جای من بودی الان خوشحال بودی.

فک کن بعد 7 ماه دوستی و عشق و صفا اونم با دوست جونا اینترنتی که با خوشحالی من خوشحال بودن با ناراحتی من ناراحت،دوست جونائی که قدر آبجی جونم دوسشون دارم،بخواهی تو یه قرار ملاقات ببینیشون خوب معلومه که خوشحال میشدی.

تازه بعد کلی گشتن دنبال هم که هیچ عکس و تصویری از هم نداریم با دیدن هم لبخند بزنیم و سلام کنیم.

سایه جونم تو میدونی چرا همیشه لحظه های خوب زود تموم میشه؟؟

( سایه جون دوست جون منه که بعد 7 ماه دوستی مجازی همدیگر و دیدیم.البته من بهش میگم دخترخاله این دختر خاله مهربون من آبجی بانوی جنگله البته بانوی جنگل آبجی جون منم هست فقط نمیدونم چه طوری من و سایه دخترخاله شدیم.طبق یه معادلات پیچیده حل شده!!)

بعد دیدن سایه جونم با نی نی جون خوشگلش که الهی قربونش برم با اون چشمای نازش(سایه جون حتما واسش اسفند دود کن)کلی دنبال بانو گشتیم این ور بگرد اونور بگرد،تازه هیچ تصویری هم ازش نداشتیم.(حالا بماند من یه خانومی رو با بانوی جنگل اشتباه گرفتم .رفتم کنارش و آروم گفتم بانوی جنگل یه نگاهی به من انداخت که مطمئن شدم اشتباه گرفتم.)

خلاصه سایه جونم آبجی بانو رو پیدا کرد .

وای اونقدر هیجان زده شدم که نگو نپرس.

الانم خیلی دلم براشون تنگ شده.

با اینکه خیلی تنهام اما با داشتن دوست جونای اینترنتیم خیلی خوشحالم.

خونواده ی مجازی من که از خوشحالی من خوشحال میشن وقتی هم ناراحتم کلی هوام رو دارن

دخترخاله سایه جونم ، آبجی بانوی جنگل عزیزم آبجی آفتاب جونممامان طلا عزیزم   کاتالیای مهربون و پسرخاله عزیزم از صمیم قلبم برای شادیتون دعا میکنم و از خدا میخوام همیشه دل خوش داشته باشید .

موفق باشید و پیروز  ان شالله.

!! نوشته شده توسط مامان | 11:10 | چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 •

آینه

سلام دوستاي مهربونم.

ان شالله كه حالتون خوبه خوبه و تعطيلات رو به خوبي پشت سر گذاشتيد.

تعطيلات ما هم با دعاي خير شما دوستاي نازنينم به خير گذشت.

امروز اومدم تا يكي از خاطرات امير كوچولو رو بنويسم.

من رو تخت امير كنار پنجره نشسته بودم  و هه ذره چشمام باروني بود.

امير اومد تو اتاق بالاي تخت ايستاد و پرده رو كنار زد بعد با دستاي كوچولوش اشكام رو پاك كرد

 و گفت :ماماني به من نگاه كن

منم به چشماي مهربون و معصوم امير نگاه كردم.

امير گفت:ماماني  چشماي تو آينه است.

گريه نكن تا من خودم رو تو چشمات ببينم

پ.ن :ماماناي مهربون الهي هميشه شاد و خندون باشيد تا بچه هاي گلتون

تو چشماي مهربونتون لبخند معصومانه ي خودشون رو ببينند.

 


 

!! نوشته شده توسط مامان | 14:0 | سه شنبه بیستم فروردین 1387 •

امیر و نق نقو

سلام مامانای گل و مهربون و خسته نباشید بابت خونه تکونی

و سلام خدمت آقاهای خوب که تو خونه تکونی به مامان یا همسرشون کمک کردن

 

شیرین کاریه امیر کوچولوی من

يكي از خصلت هائي كه در وجود تمام بچه ها هست و هيچ بچه اي بي ثمر نمونده
نق زدن بچه هاست!
كه تمام مادر ها با اين مقوله آشنائي كامل دارند!
امير كوچولوي من هم از اين خصلت خدادادی بي نصيب نمونده...
يه بار تو مهموني امير حسين (سهوا)نق زده بود
منم از ترس آبرو دستش رو گرفتم بردم تو بالكن
گفتم:امير حسين دهنت رو باز كن ببينم چي رفته تو دهنت
امير حسين همينطور كه مشغول نق زدن بود دهنش رو باز كرد
گفتم:آهان ديدمش
گفت :چي رو ديدي؟
گفتم:شيطونك نق نقو  رو ديدم
اي شيطونك بد رفتي تو دهن امير واسه همينه امير نق ميزنه صبر  كن بگيرمت
 نق نق و رو از دهنش در آوردم  بعدش دونفري پرتش كرديم بيرون از بالكن
امير كلي خوشحال شد و رفتيم پيش مهمونا
امروز هه ذره از دست امير عصباني بودم..سر سفره اومد كنارم نشست و گفت ماماني ميشه دهنت رو باز كني.دهنم رو باز كردم
گفت:بذار مامان شيطونك عصباني رو از دهنت دربيارم كه هيچ وقت عصباني نشي
ياد قضيه مهمونی افتادم و كلي خنديديم...
جاي آقاي همسر مهربون هم خالي بود..ماموريت  تشريف داشتند

پ.ن:عطر و بوی بهار تو کوچه پس کوچه ها میرقصه و نوید بهار و میده.ان شاالله بهترین بهار عمرتون باشه

چهار شنبه سوری هم که نزدیکه...مواظب بچه هاتون باشید...اصلا نرید بیرون اینطوری امن تره

البته اگه آقای همسر اجازه میداد من میرفتم آتیش بازی..اما خوب دیگه...!!!

!! نوشته شده توسط مامان | 7:31 | سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 •

خونه تکونی

تق تق  سلام دوستان

بعده یه روز سخت کار کردن و شستن و سابیدن ویه خواب راحتمیچسبه(هرکی ندونه فکر مکینه کوه کندم)(خوب کمتر از کوه کندن نبود خوب)(همینی که هست)(از دست این خونه تکونیه قبله عید)خوب بریم سر اصله مطلب

امیر هم طبق عادت هرشب باید دست منو تو بغلش بگیره تا خوابش ببره

دستم روبوسید (نمیدونم بوسید نبوسید.اونقد خسته بودم که دقیقا یادم نیست)و گفت مامانی ه مهربونم میشه واسم قصه تعریف کنی منم اونقد خسته بودم نای قصه تعریف کردن نداشتم

گفتم :امیری می شه واست لالائی بخونم(آخه لالائی دیگه نیاز به فکر کردن نداره مثه قصه تعریف کردن)

چپ چپ با سگرم های تو هم رفته نیگام کرد منم شروع کردم به خوندن لالائی

که یه دفعه امیر با لحن معترض آمیزی  گفت:اصلا هیچی نمیخواد بخونی من خودم همینجوری میخوابم (آخه امیر قصه رو بیشتر از لالائی دوست داره وگرنه فکر نکنید من بد لالائی میخونم نه اصلا.تازه شعرهای کودکانه رو خیلی هم قشنگ میخونم .خوب پسرا قصه رو بیشتر ترجیح میدن دیگه ...)

منم همیجور که از شنیدن این جمله اش خندم گرفت خوابم برد..

پ.ن:اینم تاثیرات خونه تکونیه قبله عید

 

!! نوشته شده توسط مامان | 7:59 | چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 •

خاطره امیر در مشهد(نویسنده :خاله ناناز)

به نام خدا

امروز تصميم گرفتيم تا براي شام كباب درست كنيم وامير مثله هميشه اون شیرین بوني هاي خاص خودش رو داشت و اومد و كنار من نشست و به من گفت
خاله ناناز:ميشه لطفا يك تيكه مرغ كه پوست نداره به من بدي؟
من هم يك ران مرغ رو در حالي كه پوستش رو كندم بهش دادم،امير ضمن تشكر شروع كرد به بازي كردن با اون و دوباره گفت :خاله ناناز مي شه اين دوباره زنده بشه ؟
من هم بهش گفتم نه عزيزم وبه كارم مشغول بودم كه يك دفعه امير شروع كرد بجاي مرغ با شيرين زبوني خاصي به صحبت كرد
رو به من كرد و گفت :من مرغي هم كه دوباره زنده شدم من رو پذيده نكنيد؟من زندم و حرف مي زنم ؟
از اينكار امير خندم گرفت
شيرين زبوني هاش ادامه داشت تا اينكه تصميم گرفتم جوجه رو به سيخ بكشم كه امير دوتا از سيخ كباب ها رو برداشت و از من دعوت كرد تا باهاش شمشير بازي كنم
با هم كمي شمشير بازي كرديم و جاتون خالي خيلي خوش گذشت .

رفتيم تو حياط و شروع كرديم به آتيش كردن،امير هيجان زده همين طور كه داشت با شمشيرش بازي مي كرد دور آتيش مي چرخيد و مي گفت من دنباله اقا دزده مي گردم تا با شمشيرم بترسونمش و دستگيرش كنم ؟

بعد از اينكه آتيش به ذغال تبديل شد يكي يكي سيخ ها رو، روي زغال گذاشتيم تابه قول امير پذيده بشه
بعد گذشتن تقريبا ده دقيقه امير به طرفم اومد و گفت خاله ناناز،كباب پذيده شد مي شه زيرش رو كم كني تا بخوريمش .
اين حرف امير باعث شد كه همه بخنديم
ماماني و بابايي امير هم كه رفته بودن حرم به موقع رسيدن و جاتون خالي كباب هايي كه واقعا خوشمزه شده بودن رو خورديم.

امير فكر هاي قشنگي تو ذهنشه..
اينكه زنده شدن بعد از مرگ رو دوست داره
اينكه دزد ها رو آقا مي دونه و اينكه....

پ.ن۱:
امير گلم حرف ها و شيرين زبوني هات، خنده هات ،بازي هات ،مهربوني هات و..... به ما اميد مي ده .
پ.ن۲:عزيزم خيلي دوست دارم و اميدوارم كه در زير سايه پدر و مادر مهربرونت به تمامي آرزوهاي قشنگت برسي و هر روز و هر سال ما شاهد بزرگ شدن گل قشنگمون باشيم .
!! نوشته شده توسط مامان | 9:7 | دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 •

رنگ آدما

سلام سلام دوستاي عزيزم

ميخوام يه چيز جالب براتون بنويسم

ميدونيد امير ديروز به من چي گفته

واسم از رنگ آدما گفته

ميگه:

مامان تو صورتي هستي

بعد ميگه :

ماماني امير حسين رنگش آبي ه

در مورد بابائي هنوز نظر قطعي اش رو نگفته

اينم نظر كارشناسي امير بود در مورد رنگ آدما

امير همه ي مامانا رو صورتي ميبينه

بچه ها رو آبي

فكر ميكنه باباها نارنجي و ....

پ.ن ۱:به نظر شما امير از چه زاويه اي آدما رو رنگي ميبينه

پ.ن ۲:كلي عكس آماده كردم واسه وبلاگ امير .منتظرم آقاي مهربون خونه سرش خلوت شه عكسا رو بذاره تو وبلاگ

 

!! نوشته شده توسط مامان | 12:56 | شنبه چهارم اسفند 1386 •

لونه کلاغ

امروز غروب جمعه است...
من و امير باهم رفته بوديم پارك قدم بزنيم
امير مثه هميشه تو پارك ميدويد و لي لي بازي ميكرد
يه دفه چشش به چيزه عجيب گوشه يه درخت افتاد .
منو صدا زد منم رفتم پيشش
زير درخت بزرگ كاج يه لونه افتاده بود رو زمين.
لونه رو آرو م برداشت و به من داد
گفت مامان حتما يه باده بد اومده لونه كلاغ رو خراب كرده
مامان اين لونه همون كلاغيه كه ماهي منو خورده؟!!!
بعد با انگشتش يه كلاغ رو نشون داد و گفت مامان الان مياد لونش رو از ما بگيره
ازش خواستم تا لونه رو رو يه درخت بذارم رفتيم و يه درخت كوچيك پيدا كرديم
وقتي لونه رو گذاشتم و اومدم پيش امير
ميدونيد به من چي گفت؟
گفت چرا مامانا مهربون نيستن
منم با تعجب پرسيدم چرا؟
گفت خوب چرا لونه رو گذاشتي رو درخت
اين لونه رو باد انداخته رو زمين تا ما ببريم واسه بلدرچين خودمون
كلاغا بازم ميتونن لونه بسازن اما بلدرچين من نميتونه پرواز كنه و

واسه خودش لونه بسازه واسه همينم لونه رو آورديم خونه واسه بلدرچين امير

!! نوشته شده توسط مامان | 17:16 | جمعه بیست و ششم بهمن 1386 •

آسمان میخواند لالاییه کودکانه ای !

 

امیر قصه ی عشقی حکایت پیوند
بیاد گریه ی اول بروی ما تو بخند

آسمان میخواند لالاییه کودکانه ای !

ستاره ها در قلب آسمان به دور ماه میرقصند...

و من با چشمان بارانی ام میخندم و ....

سرد است....از پشت پنجره ی اتاق دانه های برف بر شیشه مینشیند و با من همصحبت میشود

در دلم باخود زمزمه میکنم آیا من طلوع خورشید را بعد از این شب سخت و سرد و طولانی خواهم دید...

تنهای تنها هستم و فقط با خدایم حرف میزنم

چه خوب است که همیشه کنارمی..و به من آرامش میبخشی....

دستان خدا را میفشارم و صدایش میزنم!

نغمه زیبای اذان با  الله اکبر فضای یبمارستان را پر از اقاقی های خوش عطر کرده

و من با شنیدن صدای گریه نوزادم از هوش میروم...

اینجا بهشت است ....

کودک شیرینم تو مرا به بهشت آوردی...

و چه زیباست بعد از آن شب سرد و سخت و طولانی بوسه بر دستان کوچکت زدن

 

پ.ن امیر جونم تولدت مبارک....

امشب شب تولده امیره

 امیرمن ۴سالش تموم شده.وای خدا جونم زمان چه قدر زود میگذره

امیر کوچولوی من الان واسه خودش مردی شده...امیر جونم هه (یه )دنیا دوست دارم

امشب من و امیر تنهاییم باباییه مهربونش رفته  ماموریت

من و امیر غمی نداریم چون خدای مهربون رو داریم

خداجونه مهربونم مراقبه امیر کوچولوی من و باباییه مهربونش باش

 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 19:59 | سه شنبه هجدهم دی 1386 •

آمپول

امير با معصوميت كودكانه بازوشو به من نشون داد

 و گفت: مامان اين جاي آمپوله؟ چرا من و آمپول زدن...؟

منم جاي آمپول و رو بازوم نشونش دادم و گفتم :دكتر دست من و هم آمپول زده 

 تا من مريض نشم و بزرگ بشم

 امير با خنده ي شيطنت آميزي گفت :

مااااامااااااانی ی ی مگه تو هم ني ني بودي؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 15:14 | شنبه پانزدهم دی 1386 •

صبحانه و امیر کوچولووووووووووووووووووو

 

 

امير هر صبح كه از خواب بيدار ميشه مي ره تو آشپزخونه رو ي  صندلي ميشينه

 و صدا ميزنه

 مااااااااااااااماااااااااااااانننننننننننننن(با صداي بلند) من هه (يه) چيزه خوشمزه ميخوام

 كاش  صداي قشنگش و ميشنيدين كه چه طوري داد ميزنه 

  وقتي صبحونه رو واسش آماده ميكنم ميگه:مامان برو به كارات برس

ظرفا رو بشور پلو پزيده كن (بپز) هه(یه) خورشه خوشمزه پزيده كن 

 بعده اين همه دستور دادن ميگه : ماماني چرا انقد (اينقدر )كار ميكني , خسته ميشي

صبحونش و كه خورد ظرفشو ميذاره تو ظرفشويي مياد منو ميبوسه

 ميگه مامان من اندازه ي ستاره ها دوست دارم

منم بهش ميگم امير گلم منم اندازه ي پروانه ها دوست دارم

 بعد ميگه مامان من اندازه ي ماه ها دوست دارم

منم ميگم اندازه ي ماهي ها دوست دارم

مياد يواشكي تو گوشم ميگه منم اندازه ي كوسه ها دوست دارم

 هردومون كلي مي خنديم .

وقتي دارم ناهار ميپزم مياد پيش من و دستم و ميگيره

ميگه : مامان اگه بابائي بياد و غذا پزيده نباشه (نپخته باشه) بابائي با صداي هيولاييش ميگه

( اين صداي هيولائي اصطلاح كارتون جوجه كوچولو)

 : زن چرا غذا نپزيدي؟برو خونه ننت .

بعد میگه مامانی تو هم ازش خواهش کن بگو نه نه قول میدم زود غذا بپزم


البته امير ميدونه بابائیه خيلي مهربوني داره واسه خندوندن من و امير اينطوري ميگه..

پ.ن امیر خوشكلم پسر ناز قشنگم خيلي دوست دارم
حرف زدنات خنديدنات بهترين هديه است واسه دل تنگ من
امير قشنگم 1000سال زنده باشي

 

!! نوشته شده توسط مامان | 14:53 | جمعه سی ام آذر 1386 •

گردش در پارک

 

توی یه غروب قشنگ پاییز تصمیم گرفتم با پسر کوچولوم برم بیرون قدم بزنم...من و امیر عادت داریم رو سنگ فرش پارک لی لی کنیم و مراقب باشیم تا پامون رو خط نره.و از این بازی صدای خنده امیر دل منو پر از امید و شادی می کنه..... بعدش میدویم میریم سمت وسیله های بازی و به من دستور میده تا سوار چرخونک بشم.میگه مامانی قول میدم نچرخمت(نچرخونمت). تا من سوار میشم اونقدر منو میچرخونه و میخنده میگه مامانی ازم خواهش کن که نچرخمت.(نچرخونمت!)

خلاصه بعد کلی بازی و گردش میریم و با هم دنبال کلاغا میدویم.به کلاغا میگه آهای کلاغای بد چرا ماهی منو خوردین؟(آخه ماهی عیدشو یک کلاغ تو بالکن از تنگش قاپید ودر رفت.)واسه همین همیشه دنبال کلاغ میدوه و میگه : آهای کلاغ بد ماهی منو بده .چرا ماهی منو خوردی؟..........

وقتی ازم دور میشه داد میزنه و میگه: مامان منو تنها نذار.(منو یاد اون شعر - منو تنها نذار رو قلبم پا نذار- میندازه و کلی میخندم.)

و این شیطنتهاش ادامه داره تا من با بازی دزد و پلیس گولش میزنم و بسمت خونه برمیگردیم.من میشم دزد و امیر میشه پلیس.تا بخودش میاد میبینه منو تا خونه دنبال کرده. 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 21:44 | دوشنبه نوزدهم آذر 1386 •