تبليغاتX
شهد شیرین کودکی

امیر و زیارت

جاي همه دوستان خالي رفته بوديم حرم حضرت معصومه(عليها السلام)زیارت.
امير كنار من نشسته بود و منم داشتم نماز مي خوندم.

بابائي امير رفته بود پاي ضريح .

بعد از تموم شدن نمازم امير يه منظره اي از شبستان حرم رو نشونم داد

و گفت : مامان اینجارو ببين همه خوابيدن .
نگاه كردم , گوشه و کنار شبستان تعدادی آقایون خوابیده بودن

و يه روحاني تسبيح به دست راست و يه برگه به دست چب تو شبستان قدم میزد

 نظر من رو به خودش جلب كرد كه يه دفه امير سكوت ذهن من رو با اين جمله شكست


:مامان اون آقا هه داره واسه اونائي كه خوابيدن قصه تعريف ميكنه

 يه دفه باشنيدن اين جمله امير بي اختيار خنديدم و امير م كلي ذوق زده شد.

پ.ن:از فکر امیر و دیدش نسبت به دور برش خوشم اومد

راستی امیر وقتی رفت جلوی ضریح حضرت (علیها السلام)

دست به سینه ایستاد و واسه شمادوستای عزیز دعا کرد.

!! نوشته شده توسط مامان | 20:57 | جمعه پنجم بهمن 1386 •

سوالهای بی پایان امیر

 

با امير كوچولو تو اتوبوس نشسته بوديم  و امير مثله هميشه شروع كرد به سوال كردن

چرا جرثقيل اون بالاست؟؟
چرا آقاهه سوار جرثقيلشه؟؟؟؟؟؟؟
منم يكي يكي جواب سوالاشو ميدادم
تا اينكه پرسيد اگه برف بياد آقاهه چي كار ميكنه؟؟؟؟
منم كه هم از سرما يخ كرده بودم و خسته بودم وتازه  نميدونستم چي بگم , جوابش و ندادم
كه يه دفه امير باصداي بلند داد زد مامان برام توضيح بده
منم از اين نحوه ي سوالش خندم گرفت گفتم بذار علتش و بررسي كنم تا برات توضيح بدم
فورا ذوق زده شد و گفت مامان كجا علت ميفروشن زود برام بخر و توضيح بده؟؟!!!!!

از دست اين بچه هاي امروزي
يا بچه هاي امروزي خيلي زرنگ و باهوشن يا ما خيلي .....

!! نوشته شده توسط مامان | 15:19 | دوشنبه دهم دی 1386 •

روزهای کودکی

سلام

روزهای کودکی بهترین و شیرین ترین لحظات زندگی هر انسانه .

 

 به همین خاطر من و باباي  پسر قشنگمون تصميم گرفتيم 

 

 شيرين زبوني ها و شيرين كاري هاي پسر كوچولوي عزيزمون رو در اين وبلاگ بنويسيم.

 

پسر كوچولوي من اسمش امير حسينه.

 

درروز جمعه نوزدهمين صبح سرد زمستون سال 82 با طلوع خورشيد متولد شد .

 

و با تولدش ترانه عشق رو با اشعه هاي طلائي خورشيد براي من و پدرش خوند.

 

اولين كلمه اي كه به زبون آورد، نه بابا بود نه مامان....گفت : دا دا 

 

 پسر كوچولوي من از اولش هم بين من و پدرش فرق نذاشت.

 

با شنيدن اولين كلمه،  من و باباش كلي ذوق زده شديم...به همه جا زنگ زديم و اطللاع داديم

 

 ميدونيد : امير من يكي يه دونه ي فاميله...

 و پدر بزرگا و مادر بزرگاش هم تو يه شهره ديگه اي زندگي ميكنن..

 

امير كوچولوي من خيلي رمانتيكه.

 

 افراد فاميل ميگن :  به مامانش رفته(يواشتر، باباش نشنوه ها  !!!!!)

 

 اگه عمري بود در پستهاي بعدي بيشتر از شيرين كاريهاش و شيرين زبوني هاش خواهيم نوشت.

 

 

!! نوشته شده توسط مامان | 14:55 | جمعه شانزدهم آذر 1386 •